پادشاهی هرمزد دوازده سال بود
بخش ۳ فردوسی
بدانست هرمز که او دست خون
بیازد همی زنده بیرهنمون
شنید آن سخنهای بیکام را
به زندان فرستاد بهرام را
دگر شب چو برزد سر از کوه ماه
به زندان دژآگاه کردش تباه
نماند آن زمان بر درش بخردی
همان رهنمائی و هم موبدی
وزان پس نبد زندگانیش خوش
ز تیمار زد بر دل خویش تش
بسالی باصطخر بودی دو ماه
که کوتاه بودی شبان سیاه
که شهری خنک بود و روشن هوا
از آنجا گذشتن نبودی روا
چو پنهان شدی چادر لاژورد
پدید آمدی کوه یاقوت زرد
اگر کشتمندی شود کوفته
وزان رنج کارنده آشوفته
وگر اسب در کشتزاری رود
کسی نیز بر میوهداری رود
دم و گوش اسبش بباید برید
سر دزد بر دار باید کشید
بدو ماه گردان بدی در جهان
بد و نیکویی زو نبودی نهان
پسر بد مر او را گرامی یکی
که از ماه پیدا نبود اندکی
مر او را پدر کرده پرویز نام
گهش خواندی خسرو شادکام
نبودی جدا یک زمان از پدر
پدر نیز نشگیفتی از پسر
چنان بد که اسبی ز آخر بجست
که بد شاه پرویز را برنشست
بیامد خداوند آن کشتزار
به پیش موکّل بنالید زار
موکّل بدو گفت کین اسب کیست
که بر دم و گوشش بباید گریست
خداوند گفت اسب پرویز شاه
ندارد همی کهتران را نگاه
بیامد موکل بر شهریار
بگفت آنچ بشنید از کشتزار
زیانی که آمد بران کشتمند
شمارش بباید شمردن که چند
ز خسرو زیان باز باید ستد
اگر صد زیانست اگر پانصد
درمهای گنجی بران کشتزار
بریزند پیش خداوند کار
چو بشنید پرویز پوزشکنان
برانگیخت از هر سویی مهتران
برآشفت ازان پس برو شهریار
بتندی بزد بانگ بر پیشکار
موکّل شد از بیم هرمز دوان
بدان کشت نزدیک اسب جوان
بخنجر جدا کرد زو گوش و دم
بران کشتزاری که آزرد سُم
همان نیز تاوان بدان دادخواه
رسانید خسرو بفرمان شاه
سواری ردی مرد کنداوری
سپهبدنژادی بلنداختری
به ره بر یکی رز پُر از غوره دید
بفرمود تا کهتر اندر دوید
ازان خوشهٔ چند ببرید و برد
بایوان و خوالیگرش را سپرد
بیامد خداوندش اندر زمان
بدان مرد گفت ای بد بدگمان
چرا رنجنابرده کردی تباه
بنالم کنون از تو در پیش شاه
سوار دلاور ز بیم زیان
بزودی کمر بازکرد از میان
بدو داد پرمایه زرّین کمر
به هر مهرهای درنشانده گهر
خداوند رز چون کمر دید گفت
که کردار بد چند باید نهفت
سپاسی نهم بر تو بر زین کمر
بپیچی اگر بشنود دادگر
یکی مرد بد هرمز شهریار
به پیروزی اندر شده نامدار
بمردی ستوده به هر انجمن
که از رزم هرگز ندیدی شکن
که هم دادده بود و هم دادخواه
کلاه کیی برنهاده بماه
بهار و تموز و زمستان و تیر
نیاسود هرمز یل شیرگیر
همیگشت گرد جهان سر به سر
همیجست در پادشاهی هنر
چو ده سال شد پادشاهیش راست
ز هر کشور آواز بدخواه خاست
بیامد ز راه هری ساوه شاه
ابا پیل و با کوس و گنج و سپاه
ز پیلان جنگی هزار و دویست
تو گفتی مگر بر زمین راه نیست
ز دشت هری تا در مرورود
سپه بود آگنده چون تار و پود
وزین روی تا مرو لشکر کشید
شد از گرد لشکر زمین ناپدید
بهرمز یکی نامه بنوشت شاه
که نزدیک خود خوان ز هر سو سپاه
برین پادشاهی بخواهم گذشت
بدریا سپاهست و بر کوه و دشت
چو برخواند آن نامه را شهریار
بپژمرد زان لشکر بیشمار
وزان روی قیصر بیامد ز روم
به لشکر بزیر اندر آورد بوم
سپه بود رومی عدد صد هزار
سواران جنگآور و نامدار
بیامد ز هر کشوری لشکری
به پیش اندرون نامور مهتری
سپاهی بیامد ز راه خزر
کز ایشان سیه شد همه بوم و بر
جهاندیده بدال در پیش بود
که با گنج و با لشکر خویش بود
ز ارمینیه تا در اردبیل
پراگنده شد لشکرش خیل خیل
چو عباس و چو حمزه شان پیشرو
سواران و گردنفرازان نو
ز تاراج ویران شد آن بوم و رست
که هرمز همی باژ ایشان بجست
بیامد سپه تا به آب فرات
نماند اندر آن بوم جای نبات
چو تاریک شد روزگار بهی
ز لشکر بهرمز رسید آگهی
فرستاد و ایرانیان را بخواند
سراسر همه کاخ مردم نشاند
برآورد رازی که بود از نهفت
بدان نامداران ایران بگفت
که چندین سپه روی به ایران نهاد
کسی در جهان این ندارد بیاد
همه نامداران فرو ماندند
ز هرگونه اندیشهها راندند
خردمند شاهی و ما کهتریم
همی خویشتن موبدی نشمریم
براندیش تا چارهٔ کار چیست
بر و بوم ما را نگهدار کیست
چنین گفت موبد که بودش وزیر
که ای شاه دانا و دانشپذیر
سپاه خزر گر بیاید به جنگ
نیابند جنگی زمانی درنگ
ندارم به دل بیم از تازیان
که از دیدشان دیده دارد زیان
که هم مارخوارند و هم سوسمار
ندارند جنگی گه کارزار
تو را ساوه شاهست نزدیکتر
وزو کار ما نیز تاریکتر
ز راه خراسان بوَد رنج ما
که ویران کند لشکر و گنج ما
به موبد چنین گفت جوینده راه
که اکنون چه سازیم با ساوه شاه
بدو گفت موبد که لشکر بساز
که خسرو به لشکر بوَد سرفراز
عَرِض را بخوان تا بیارد شمار
که چندست مردم که آید به کار
عَرِض با جریده به نزدیک شاه
بیامد بیاورد بیمَر سپاه
بدو گفت موبد که با ساوه شاه
سزد گر نشوریم با این سپاه
مگر مردمی جویی و راستی
بدور افگنی کژّی و کاستی
رهانی سر کهتران را ز بد
چنان کز ره پادشاهان سزد
شنیدستی آن داستان بزرگ
که ارجاسب آن نامدار سترگ
چه آمد ز تیمار بر شهر بلخ
که شد زندگانی بران بوم تلخ
چنین تا گشاده شد اسفندیار
همیبود هر گونهٔ کارزار
ز مهتر بسال ار چه من کهترم
ازو من باندیشه بر بگذرم
به موبد چنین گفت پس شهریار
که قیصر نجوید ز ما کارزار
فرستادهای جست گرد و دبیر
خردمند و گویا و دانشپذیر
به قیصر چنین گوی کز شهر روم
نخواهم دگر باژ آن مرز و بوم
تو هم پای در مرز ایران منه
چو خواهی که مه باشی و روزبه
فرستاده چون پیش قیصر رسید
بگفت آنچ از شاه ایران شنید
سپاهی از ایرانیان برگزید
که از گردشان روز شد ناپدید
فرستادشان تا بران بوم و بر
به پای اندر آرند مرز خزر
سپهدارشان پیش خرّاد بود
که با فرّ و اورنگ و با داد بود
چو آمد به ارمینیه در سپاه
سپاه خزر برگرفتند راه
چو آگاهی آمد به نزدیک شاه
که خرّاد پیروز شد با سپاه
بجز کینهٔ ساوه شاهش نماند
خرد را به اندیشه اندر نشاند
یکی بنده بد شاه را شادکام
خردمند و بینا و نستوه نام
به شاه جهان گفت انوشه بدی
ز تو دور بادا همیشه بدی
به کنجی نشستست با زند و اُست
ز امید گیتی شده پیر و سست
بدین روزگاران بر او شدم
یکی روز و یک شب بر او بدم
همیگفتم او را من از ساوه شاه
ز پیلان جنگی و چندان سپاه
چنین داد پاسخ چو آمد سخن
ازان گفتهٔ روزگار کهن
چنین داد پاسخ که شاه جهان
اگر پرسدم بازگویم نهان
شهنشاه فرمود تا در زمان
بشد نزد او نامداری دمان
تن پیر ازان کاخ برداشتند
به مهد اندرون تیز بگذاشتند
چو آمد بر شاه مرد کهن
دلی پر ز دانش سری پرسخن
چنین داد پاسخ بدو مرد پیر
که ای شاه گوینده و یادگیر
بدانگه کجا مادرت را ز چین
فرستاد خاقان به ایرانزمین
بخواهندگی من بدم پیشرو
صد و شست مرد از دلیران گو
پدرت آن جهاندار دانا و راست
ز خاقان پرستارزاده نخواست
برفتم به نزدیک خاقان چین
به شاهی برو خواندم آفرین
ورا دختری پنج بد چون بهار
سراسر پر از بوی و رنگ و نگار
مرا در شبستان فرستاد شاه
برفتم بران نامور پیشگاه
رخ دختران را بیاراستند
سر زلف بر گل بپیراستند
از ایشان جز او دخت خاتون نبود
به پیرایه و رنگ و افسون نبود
که خاتون چینی ز فغفور بود
به گوهر ز کردار بد دور بود
همی مادرش را جگر زان بخست
که فرزند جایی شود دوردست
دژم بود زان دختر پارسا
گسی کردن از خانهٔ پادشا
مرا گفت خاتون که دیگر گزین
که هر پنج خوبند و باآفرین
مرا پاسخ این بد که این بایدم
چو دیگر گزینم گزند آیدم
فرستاد و کنداوران را بخواند
بر تخت شاهی به زانو نشاند
بپرسش گرفت اختر دخترش
که تا چون بود گردش اخترش
ازین دخت و از شاه ایرانیان
یکی کودک آید چو شیر ژیان
ببالا بلند و ببازو ستبر
به مردی چو شیر و ببخشش چو ابر
سیهچشم و پرخشم و نابردبار
پدر بگذرد او بود شهریار
فراوان ز گنج پدر برخورد
بسی روزگاران ببد نشمرد
بسازد که ایران و شهر یمن
سراسر بگیرد بران انجمن
ازو شاه ایران شود دردمند
بترسد ز پیروز بخت بلند
یکی کهتری باشدش دوردست
سواری سرافراز مهترپرست
ببالا دراز و به اندام خشک
به گرد سرش جَعد مویی چو مشک
جهانجوی چوبینه دارد لقب
هم از پهلوانانش باشد نسب
چو این مرد چاکر باندک سپاه
ز جایی بیاید به درگاه شاه
مرین ترک را ناگهان بشکند
همه لشکرش را بهم برزند
چو بشنید گفتِ ستاره شمر
ندیدم ز خاقان کسی شادتر
پذیرفتم او را من از بهر شاه
چو آن کرده بد بازگشتم به راه
بیاورد چندی گهرها ز گنج
که ما یافتیم از کشیدنش رنج
همان تا لب رود جیحون براند
جهانبین خود را بکشتی نشاند
ز جیحون دلی پر ز غم بازگشت
ز فرزند با درد انباز گشت
ازین کشور این مرد را بازجوی
بپوینده شاید که گویی بپوی
که پیروزی شاه بر دست اوست
بدشمن ممان این سخن گر بدوست
بگفت این و جانش برآمد ز تن
برو زار و گریان شدند انجمن
شهنشاه زو در شگفتی بماند
به مژگان همی خون دل برفشاند
چو با من یکایک بگفت و بمرد
پسندیده جانش به یزدان سپرد
سپاسم ز یزدان کزین مرد پیر
برآمد چنین گفتن ناگزیر
نشان جست باید ز هر مهتری
اگر مهتری باشد ار کهتری
بجویید تا این بجای آورید
همه رنجها را به پای آورید
کجا رادفرخ بدی نام اوی
همه شادی شاه بد کام اوی
بیامد بر شاه گفت این نشان
که داد این ستوده به گردنکشان
ز بهرام بهرام پورگشسب
سواری سرافراز و پیچنده اسب
ز اندیشهٔ من بخواهد گذشت
ندیدم چنو مرزبانی به دشت
فرستاد و بهرام را مژده داد
سخنهای مهران برو کرد یاد
جهانجوی پویان ز بردع برفت
ز گردنکشان لشکری برد تفت
چو بهرام تنگ اندر آمد ز راه
بفرمود تا بار دادند شاه
جهاندیده روی شهنشاه دید
بران نامدار آفرین گسترید
نشانهای مهران ستاد اندروی
بدید و بخندید و شد تازهروی
ازان پس بپرسید و بنواختش
یکی نامور جایگه ساختش
