چو بشنید شیروی بگریست سخت
دلش گشت ترسان ازان تاج و تخت
۱چو از پیش برخاستند آن گروه
که او را همیداشتندی ستوه
۲به گفتار زشت و به خون پدر
جوان را همیسوختندی جگر
۳فرود آمد از تخت شاهی قباد
دو دست گرامی به سر برنهاد
۴ز مژگان همی بر برش خون چکید
چو آگاهی او به دشمن رسید
۵چو برزد سر از تیره کوه آفتاب
بداندیش را سر بر آمد ز خواب
۶برفتند یکسر سوی بارگاه
چو بشنید بنشست بر گاه شاه
۷برفتند گردنکشان پیش او
ز گردان بیگانه و خویش او
۸نشستند با روی کرده دژم
زبانش نجنبید بر بیش و کم
۹بدانست کایشان بدانسان دژم
نشسته چرایند با درد و غم
۱۰بدیشان چنین گفت کان شهریار
کجا باشد از پشت پروردگار
۱۱که غمگین نباشد به درد پدر
نخوانمش جز بد تن و بد گهر
۱۲نباید که دارد بدو کس امید
که او پودهتر باشد از پوده بید
۱۳چنین یافت پاسخ ز مرد گناه
که هرکس که گوید پرستم دو شاه
۱۴تو او را به دل ناهشیوار خوان
وگر ارجمندی بود خوار خوان
۱۵چنین داد شیروی پاسخ که شاه
چو بیگنج باشد نیرزد سپاه
۱۶سخن خوب رانیم یک ماه نیز
ز راه درشتی نگوییم چیز
۱۷مگر شاد باشیم ز اندرز او
که گنجست سرتاسر این مرز او
۱۸چو پاسخ شنیدند برخاستند
سوی خانهها رفتن آراستند
۱۹به خوالیگران شاه شیروی گفت
که چیزی ز خسرو نباید نهفت
۲۰به پیشش همه خوان زرین نهید
خورشها برو چرب و شیرین نهید
۲۱برنده همیبرد و خسرو نخورد
ز چیزی که دیدی بخوان گرم و سرد
۲۲همه خوردش از دست شیرین بدی
که شیرین بخوردنش غمگین بدی
۲۳