بایوان شد و نامه پاسخ نوشت
بباغ بزرگی درختی بکشت
۱نخست آفرین کرد بر کردگار
کزو بود روشن دل و بختیار
۲خداوند ناهید و گردان سپهر
کزویست پرخاش و آرام و مهر
۳سپهری برین گونه بر پای کرد
شب و روز را گیتی آرای کرد
۴یکی را چنین تیرهبخت آفرید
یکی را سزاوار تخت آفرید
۵غم و شادمانی ز یزدان شناس
کزویست هر گونه بر ما سپاس
۶رسید آنچ دادی بدین بارگاه
اسیران و پیلان و تخت و کلاه
۷هیونان بسیار و افگندنی
ز پوشیدنی هم ز گستردنی
۸همه آلت ناز و سورست و بزم
بپیش تو زین سان که آید برزم
۹مگر آنکسی کش سرآید بپیش
بدین گونه سیر آید از جان خویش
۱۰وزان رنج بردن ز توران سپاه
شب و روز بودن به آوردگاه
۱۱ز کارت خبر بد مرا روز و شب
گشاده نکردم به بیگانه لب
۱۲شب و روز بر پیش یزدان پاک
نوان بودم و دل شده چاک چاک
۱۳کسی را که رستم بود پهلوان
سزد گر بماند همیشه جوان
۱۴پرستنده چون تو ندارد سپهر
ز تو بخت هرگز مبراد مهر
۱۵نویسنده پردخته شد ز آفرین
نهاد از بر نامه خسرو نگین
۱۶بفرمود تا خلعت آراستند
ستام و کمرها بپیراستند
۱۷صد از جعد مویان زرین کمر
صد اسپ گرانمایه با زین زر
۱۸صد اشتر همه بار دیبای چین
صد اشتر ز افگندنی هم چنین
۱۹ز یاقوت رخشان دو انگشتری
ز خوشاب و در افسری بر سری
۲۰ز پوشیدن شاه دستی بزر
همان یاره و طوق و زرین کمر
۲۱سران را همه هدیهها ساختند
یکی گنج زین سان بپرداختند
۲۲فریبرز با تاج و گرز و درفش
یکی تخت زرین و زرینه کفش
۲۳فرستاد و فرمود تا بازگشت
از ایران بسوی سپهبد گذشت
۲۴چنین گفت کز جنگ افراسیاب
نه آرام باید نه خورد و نه خواب
۲۵مگر کان سر شهریار گزند
بخم کمند تو آید ببند
۲۶فریبرز برگشت زان بارگاه
بکام دل شاه ایران سپاه
۲۷