یکی نامهای بر حریر سپید
بدو اندرون چند بیم و امید
۱دبیری خردمند بنوشت خوب
پدید آورید اندرو زشت و خوب
۲نخست آفرین کرد بر دادگر
کزو دید پیدا به گیتی هنر
۳خرد داد و گردان سپهر آفرید
درشتی و تندی و مهر آفرید
۴به نیک و به بد دادمان دستگاه
خداوند گردنده خورشید و ماه
۵اگر دادگر باشی و پاک دین
ز هر کس نیابی به جز آفرین
۶وگر بدنشان باشی و بدکنش
ز چرخ بلند آیدت سرزنش
۷جهاندار اگر دادگر باشدی
ز فرمان او کی گذر باشدی
۸سزای تو دیدی که یزدان چه کرد
ز دیو و ز جادو برآورد گرد
۹کنون گر شوی آگه از روزگار
روان و خرد بادت آموزگار
۱۰همانجا بمان تاج مازندران
بدین بارگاه آی چون کهتران
۱۱که با چنگ رستم ندارید تاو
بده زود بر کام ما باژ و ساو
۱۲وگر گاه مازندران بایدت
مگر زین نشان راه بگشایدت
۱۳وگرنه چو ارژنگ و دیو سپید
دلت کرد باید ز جان ناامید
۱۴بخواند آن زمان شاه فرهاد را
گرایندهٔ تیغ پولاد را
۱۵گزین بزرگان آن شهر بود
ز بیکاری و رنج بیبهر بود
۱۶بدو گفت کاین نامهٔ پندمند
ببر سوی آن دیو جسته ز بند
۱۷چو از شاه بشنید فرهاد گرد
زمین را ببوسید و نامه ببرد
۱۸به شهری کجا سست پایان بدند
سواران پولادخایان بدند
۱۹هم آنکس که بودند پا از دوال
لقبشان چنین بود بسیار سال
۲۰بدان شهر بد شاه مازندران
هم آنجا دلیران و کندآوران
۲۱چو بشنید کز نزد کاووس شاه
فرستادهای باهش آمد ز راه
۲۲پذیره شدن را سپاه گران
دلیران و شیران مازندران
۲۳ز لشکر یکایک همه برگزید
ازیشان هنر خواست کاید پدید
۲۴چنین گفت کامروز فرزانگی
جدا کرد نتوان ز دیوانگی
۲۵همه راه و رسم پلنگ آورید
سر هوشمندان به چنگ آورید
۲۶پذیره شدندش پر از چین به روی
سخنشان نرفت ایچ بر آرزوی
۲۷یکی دست بگرفت و بفشاردش
پی و استخوانها بیازاردش
۲۸نگشت ایچ فرهاد را روی زرد
نیامد برو رنج بسیار و درد
۲۹ببردند فرهاد را نزد شاه
ز کاووس پرسید و ز رنج راه
۳۰پس آن نامه بنهاد پیش دبیر
می و مشک انداخته پر حریر
۳۱چو آگه شد از رستم و کار دیو
پر از خون شدش دیده دل پرغریو
۳۲به دل گفت پنهان شود آفتاب
شب آید بود گاه آرام و خواب
۳۳ز رستم نخواهد جهان آرمید
نخواهد شدن نام او ناپدید
۳۴غمی گشت از ارژنگ و دیو سپید
که شد کشته پولاد غندی و بید
۳۵چو آن نامهٔ شاه یکسر بخواند
دو دیده به خون دل اندر نشاند
۳۶