چو با ایمنی گشت کاووس جفت
همه راز دل پیش یزدان بگفت
۱چنین گفت کای برتر از روزگار
تو باشی به هر نیکی آموزگار
۲ز تو یافتم فر و اورنگ و بخت
بزرگی و دیهیم و هم تاج و تخت
۳تو کردی کسی را چو من بهرمند
ز گنج و ز تخت و ز نام بلند
۴ز تو خواستم تا یکی کینهور
به کین سیاوش ببندد کمر
۵نبیره بدیدم جهانبین خویش
به فرهنگ و تدبیر و آیین خویش
۶جهانجوی با فر و برز و خرد
ز شاهان پیشینگان بگذرد
۷چو سالم سه پنجاه بر سر گذشت
سر موی مشکین چو کافور گشت
۸همان سرو یازنده شد چون کمان
ندارم گران گر سرآید زمان
۹بسی برنیامد بر این روزگار
کزو ماند نام از جهان یادگار
۱۰جهاندار کیخسرو آمد به گاه
نشست از بر زیرگه با سپاه
۱۱از ایرانیان هرکه بد نامجوی
پیاده برفتند بیرنگ و بوی
۱۲همه جامههاشان کبود و سیاه
دو هفته ببودند با سوگ شاه
۱۳ز بهر ستودانش کاخی بلند
بکردند بالای او ده کمند
۱۴ببردند پس نامداران شاه
دبیقی و دیبای رومی سیاه
۱۵بر او تافته عود و کافور و مشک
تنش را بدو در بکردند خشک
۱۶نهادند زیر اندرش تخت عاج
به سر بر ز کافور وز مشک تاج
۱۷چو برگشت کیخسرو از پیش تخت
در خوابگه را ببستند سخت
۱۸کسی نیز کاووس کی را ندید
ز کین و ز آوردگاه آرمید
۱۹چنینست رسم سرای سپنج
نمانی در او جاودانه مرنج
۲۰نه دانا گذر یابد از چنگ مرگ
نه جنگآوران زیر خفتان و ترگ
۲۱اگر شاه باشی وگر زردهشت
نهالی ز خاکست و بالین ز خشت
۲۲چنان دان که گیتی ترا دشمنست
زمین بستر و گور پیراهنست
۲۳چهل روز سوگ نیا داشت شاه
ز شادی شده دور وز تاج و گاه
۲۴پس آنگه نشست از بر تخت عاج
به سر برنهاد آن دلافروز تاج
۲۵سپاه انجمن شد به درگاه شاه
ردان و بزرگان زرین کلاه
۲۶به شاهی بر او آفرین خواندند
بر آن تاج بر گوهر افشاندند
۲۷یکی سور بد در جهان سر به سر
چو بر تخت بنشست پیروزگر
۲۸