برون تاخت هفتم ز گردان هجیر
یکی نامداری سواری هژیر
۱سپهرم ز خویشان افراسیاب
یکی نامور بود با جاه و آب
۲ابا پور گودرز رزم آزمود
که چون او به لشکر سواری نبود
۳برفتند هر دو به جای نبرد
برآمد ز آوردگه تیره گرد
۴به شمشیر هر دو برآویختند
همی زآهن آتش فروریختند
۵هجیر دلاور به کردار شیر
به روی سپهرم درآمد دلیر
۶به نام جهانآفرین کردگار
به بخت جهاندار با شهریار
۷یکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی
که آمد هم اندر زمان مرگ اوی
۸درافتاد ز اسبش هم آنگه نگون
به زاری و خواری دهن پر ز خون
۹فرود آمد از باره فرخ هجیر
مر او را ببست از بر زین چو شیر
۱۰نشست از بر اسب و آن اسب اوی
گرفته عنان و درآورده روی
۱۱برآمد به بالا و کرد آفرین
بر آن اختر نیک و فرخ زمین
۱۲همی زور و بخت از جهاندار دید
وز آن گردش بخت بیدار دید
۱۳