به هشتم ز گردان ناماوران
بشد ساخته زنگهٔ شاوران
۱که همرزمش از تخم اوخواست بود
که از جنگ هرگز نه بر کاست بود
۲گرفتند هر دو عمود گران
چو او خواست با زنگهٔ شاوران
۳بگشتند ز اندازه بیرون به جنگ
ز بس کوفتن گشت پیکار تنگ
۴فروماند اسبان جنگی ز تگ
که گفتی به تنشان نجنبید رگ
۵چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
به کردار آهن بتفسید دشت
۶چنان تشنه گشتند کز جای خویش
نجنبید و ننهاد کس پای پیش
۷زبان برگشادند یک با دگر
که اکنون ز گرمی بسوزد جگر
۸بباید برآسود و دم برزدن
پس آنگه سوی جنگ بازآمدن
۹برفتند و اسبان جنگی به جای
فراز آوریدند و بستند پای
۱۰به آسودگی باز برخاستند
به پیکار کینه بیاراستند
۱۱به کردار آتش ز نیزه سوار
همی گشت بر مرکز کارزار
۱۲بدآنگه که زنگه بر او دست یافت
سنان سوی او کرد و اندر شتافت
۱۳یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی
کز اسبش نگون کرد و برزد به روی
۱۴چو رعد خروشان یکی ویله کرد
که گفتی بدرید دشت نبرد
۱۵فرود آمد از باره شد نزد اوی
بر آن خاک تفته کشیدش به روی
۱۶مر او را به چاره ز روی زمین
نگون اندر افگند بر پشت زین
۱۷نشست از بر اسب و بالا گرفت
به ترکان چه آمد ز بخت ای شگفت
۱۸بر آن کوه فرخ برآمد ز پست
یکی گرگ پیکر درفشی به دست
۱۹بشد پیش یاران و کرد آفرین
ابر شاه و بر پهلوان زمین
۲۰