چو خورشید بر چرخ بنمود دست
شهنشاه بر تخت زرین نشست
۱فرستادهٔ قیصر آمد به در
خرد یافته موبد پرگهر
۲به پیش شهنشاه رفتند شاد
سخنها ز هرگونه کردند یاد
۳فرستاده را موبد شاه گفت
که ای مرد هشیار بییار و جفت
۴ز گیتی زیانکارتر کار چیست
که بر کردهٔ او بباید گریست
۵چه دانی تو اندر جهان سودمند
که از کردنش مرد گردد بلند
۶فرستاده گفت آنک دانا بود
همیشه بزرگ و توانا بود
۷تن مرد نادان ز گل خوارتر
به هر نیکئی ناسزاوارتر
۸ز نادان و دانا زدی داستان
شنیدی مگر پاسخ راستان
۹بدو گفت موبد که نیکو نگر
بیندیش و ماهی به خشکی مبر
۱۰فرستاده گفت ای پسندیده مرد
سخنها ز دانش توان یاد کرد
۱۱تو این گر دگرگونه دانی بگوی
که از دانش افزون شود آبروی
۱۲بدو گفت موبد که اندیشه کن
کز اندیشه بازیب گردد سخن
۱۳ز گیتی هرانکو بیآزارتر
چنان دان که مرگش زیانکارتر
۱۴به مرگ بدان شاد باشی رواست
چو زاید بد و نیک تن مرگ راست
۱۵ازین سودمندی بود زان زیان
خرد را میانجی کن اندر میان
۱۶چو بشنید رومی پسند آمدش
سخنهای او سودمند آمدش
۱۷بخندید و بر شاه کرد آفرین
بدو گفت فرخنده ایران زمین
۱۸که تخت شهنشاه بیند همی
چو موبد بروبر نشیند همی
۱۹به دانش جهان را بلند افسری
به موبد ز هر مهتری برتری
۲۰اگر باژ خواهی ز قیصر رواست
ک دستور تو بر جهان پادشاست
۲۱ز گفتار او شاد شد شهریار
دلش تازه شد چو گل اندر بهار
۲۲برون شد فرستاده از پیش شاه
شب آمد برآمد درفش سیاه
۲۳پدید آمد آن چادر مشکبوی
به عنبر بیالود خورشید روی
۲۴شکیبا نبد گنبد تیزگرد
سر خفته از خواب بیدار کرد
۲۵درفشی بزد چشمهٔ آفتاب
سر شاه گیتی سبک شد ز خواب
۲۶در بار بگشاد سالار بار
نشست از بر تخت خود شهریار
۲۷بفرمود تا خلعت آراستند
فرستاده را پیش او خواستند
۲۸ز سیمین و زرین و اسپ و ستام
ز دینار گیتی که بردند نام
۲۹ز دینار و گوهر ز مشک و عبیر
فزون گشت از اندیشهٔ تیزویر
۳۰