منوچهر را سال شد بر دو شست
ز گیتی همی بار رفتن ببست
۱ستارهشناسان برِ او شدند
همی ز آسمان داستانها زدند
۲ندیدند روزش کشیدن دراز
ز گیتی همی گشت بایست باز
۳بدادند زان روزِ تلخ آگهی
که شد تیره آن تخت شاهنشهی
۴گَهِ رفتن آمد به دیگر سرای
مگر نزد یزدان بِهْ آیدت جای
۵نگر تا چه باید کنون ساختن
نباید که مرگ آورد تاختن
۶سخن چون ز داننده بشنید شاه
به رسم دگرگون بیاراست گاه
۷همه موبدان و ردان را بخواند
همه راز دل پیش ایشان براند
۸بفرمود تا نوذر آمدش پیش
ورا پندها داد ز اندازه بیش
۹که این تخت شاهی فسونست و باد
برو جاودان دل نباید نهاد
۱۰مرا بر صد و بیست شد سالیان
به رنج و به سختی ببستم میان
۱۱بسی شادی و کام دل راندم
به رزم اندرون دشمنان ماندم
۱۲به فر فریدون ببستم میان
به پندش مرا سود شد هر زیان
۱۳بجستم ز سلم و ز تور سترگ
همان کین ایرج نیای بزرگ
۱۴جهان ویژه کردم ز پتیارهها
بسی شهر کردم بسی بارهها
۱۵چنانم که گویی ندیدم جهان
شمار گذشته شد اندر نهان
۱۶نیرزد همی زندگانیش مرگ
درختی که زهر آورد بار و برگ
۱۷ازان پس که بردم بسی درد و رنج
سپردم ترا تخت شاهی و گنج
۱۸چنان چون فریدون مرا داده بود
ترا دادم این تاج شاه آزمود
۱۹چنان دان که خوردی و بر تو گذشت
به خوشتر زمان بازم بایدت گشت
۲۰نشانی که مانَد همی از تو باز
برآید برو روزگار دراز
۲۱نباید که باشد جز از آفرین
که پاکی نژاد آورد پاک دین
۲۲نگر تا نتابی ز دین خدای
که دین خدای آورد پاک رای
۲۳کنون نو شود در جهان داوری
چو موسی بیاید به پیغمبری
۲۴پدید آید آنگه به خاور زمین
نگر تا نتابی بر او بر به کین
۲۵بدو بگرو آن دین یزدان بود
نگه کن ز سر تا چه پیمان بود
۲۶تو مگذار هرگز ره ایزدی
که نیکی ازویست و هم زو بدی
۲۷ازان پس بیاید ز ترکان سپاه
نهند از بر تخت ایران کلاه
۲۸ترا کارهای درشتست پیش
گهی گرگ باید بدن گاه میش
۲۹گزند تو آید ز پور پشنگ
ز توران شود کارها بر تو تنگ
۳۰بجوی ای پسر چون رسد داوری
ز سام و ز زال آنگهی یاوری
۳۱وزین نو درختی که از پشت زال
برآمد کنون برکشد شاخ و یال
۳۲ازو شهر توران شود بیهنر
به کین تو آید همان کینهور
۳۳بگفت و فرود آمد آبش بروی
همی زار بگریست نوذر بروی
۳۴«بیآنکش بُدی هیچ بیماریی،
نه از دردها هیچ آزاریی؛
۳۵دو چشم کیانی به هم بر نهاد،
بپژمرد و برزد یکی سرد باد»
۳۶شد آن نامور پرهنر شهریار
به گیتی سخن ماند زو یادگار
۳۷