چو برخاست از خواب با موبدان
یکی انجمن کرد با بخردان
۱گشاد آن سخن بر ستاره شمر
که فرجام این بر چه باشد گذر
۲دو گوهر چو آب و چو آتش به هم
برآمیخته باشد از بن ستم
۳همانا که باشد به روز شمار
فریدون و ضحاک را کارزار
۴از اختر بجوئید و پاسخ دهید
همه کار و کردار فرخ نهید
۵ستارهشناسان به روز دراز
همی ز آسمان بازجستند راز
۶بدیدند و با خنده پیش آمدند
که دو دشمن از بخت خویش آمدند
۷به سام نریمان ستاره شمر
چنین گفت کای گرد زرین کمر
۸ترا مژده از دخت مهراب و زال
که باشند هر دو به شادی همال
۹ازین دو هنرمند پیلی ژیان
بیاید ببندد به مردی میان
۱۰جهان زیرپای اندر آرد به تیغ
نهد تخت شاه از بر پشت میغ
۱۱ببرد پی بدسگالان ز خاک
به روی زمین بر نماند مغاک
۱۲نه سگسار ماند نه مازندران
زمین را بشوید به گرز گران
۱۳به خواب اندر آرد سر دردمند
ببندد در جنگ و راه گزند
۱۴بدو باشد ایرانیان را امید
ازو پهلوان را خرام و نوید
۱۵پی بارهای کو چماند به جنگ
بمالد برو روی جنگی پلنگ
۱۶خنک پادشاهی که هنگام او
زمانه به شاهی برد نام او
۱۷چو بشنید گفتار اخترشناس
بخندید و پذرفت ازیشان سپاس
۱۸ببخشیدشان بیکران زر و سیم
چو آرامش آمد به هنگام بیم
۱۹فرستادهٔ زال را پیش خواند
زهر گونه با او سخنها براند
۲۰بگفتش که با او به خوبی بگوی
که این آرزو را نبد هیچ روی
۲۱ولیکن چو پیمان چنین بد نخست
بهانه نشاید به بیداد جست
۲۲من اینک به شبگیر ازین رزمگاه
سوی شهر ایران گذارم سپاه
۲۳فرستاده را داد چندی درم
بدو گفت خیره مزن هیچ دم
۲۴گسی کردش و خود به راه ایستاد
سپاه و سپهبد از آن کار شاد
۲۵ببستند از آن گرگساران هزار
پیاده به زاری کشیدند خوار
۲۶دو بهره چو از تیره شب درگذشت
خروش سواران برآمد ز دشت
۲۷همان نالهٔ کوس با کره نای
برآمد ز دهلیز پردهسرای
۲۸سپهبد سوی شهر ایران کشید
سپه را به نزد دلیران کشید
۲۹فرستاده آمد دوان سوی زال
ابا بخت پیروز و فرخنده فال
۳۰گرفت آفرین زال بر کردگار
بران بخشش گردش روزگار
۳۱درم داد و دینار درویش را
نوازنده شد مردم خویش را
۳۲