سوی شاه ترکان رسید آگهی
کزان نامداران جهان شد تهی
۱دلش گشت پر آتش از درد و غم
دو رخ را به خون جگر داد نم
۲برآشفت و گفتا که نوذر کجاست
کزو ویسه خواهد همی کینه خواست
۳چه چاره است جز خون او ریختن
یکی کینهٔ نو برانگیختن
۴به دژخیم فرمود کو را کشان
ببر تا بیاموزد او سرفشان
۵سپهدار نوذر چو آگاه شد
بدانست کش روز کوتاه شد
۶سپاهی پر از غلغل و گفت و گوی
سوی شاه نوذر نهادند روی
۷ببستند بازوش با بند تنگ
کشیدندش از جای پیش نهنگ
۸به دشت آوریدندش از خیمه خوار
برهنه سر و پای و برگشته کار
۹چو از دور دیدش زبان برگشاد
ز کین نیاگان همی کرد یاد
۱۰ز تور و ز سلم اندر آمد نخست
دل و دیده از شرم شاهان بشست
۱۱بدو گفت هر بد که آید سزاست
بگفت و برآشفت و شمشیر خواست
۱۲بزد گردن خسرو تاجدار
تنش را بخاک اندر افگند خوار
۱۳شد آن یادگار منوچهر شاه
تهی ماند ایران ز تخت و کلاه
۱۴ایا دانشی مرد بسیار هوش
همه چادر آزمندی مپوش
۱۵که تخت و کله چون تو بسیار دید
چنین داستان چند خواهی شنید
۱۶رسیدی به جایی که بشتافتی
سرآمد کزو آرزو یافتی
۱۷چه جویی از این تیره خاک نژند
که هم بازگرداندت مستمند
۱۸که گر چرخ گردان کشد زین تو
سرانجام خاکست بالین تو
۱۹پس آن بستگان را کشیدند خوار
به جان خواستند آنگهی زینهار
۲۰چو اغریرث پرهنر آن بدید
دل او ببر در چو آتش دمید
۲۱همی گفت چندین سر بیگناه
ز تن دور ماند به فرمان شاه
۲۲بیامد خروشان به خواهشگری
بیاراست با نامور داوری
۲۳که چندین سرافراز گرد و سوار
نه با ترگ و جوشن نه در کارزار
۲۴گرفتار کشتن نه والا بود
نشیبست جایی که بالا بود
۲۵سزد گر نیاید به جانشان گزند
سپاری همیدون به من شان ببند
۲۶بریشان یکی غار زندان کنم
نگهدارشان هوشمندان کنم
۲۷به ساری به زاری برآرند هوش
تو از خون به کش دست و چندین مکوش
۲۸ببخشید جانشان به گفتار اوی
چو بشنید با درد پیکار اوی
۲۹بفرمودشان تا به ساری برند
به غل و به مسمار و خواری برند
۳۰چو این کرده شد ساز رفتن گرفت
زمین زیر اسپان نهفتن گرفت
۳۱ز پیش دهستان سوی ری کشید
از اسپان به رنج و به تک خوی کشید
۳۲کلاه کیانی به سر بر نهاد
به دینار دادن در اندرگشاد
۳۳