چوقیصر نگه کرد و نامه بخواند
ز هر گونه اندیشه بر دل براند
۱ازان پس بدستور پرمایه گفت
که این راز را بازخواه از نهفت
۲نگه کن خسرو بدین کار زار
شود شاد اگر پیچد از روزگار
۳گرایدون که گویی که پیروز نیست
ازان پس و را نیز نوروز نیست
۴بمانیم تا سوی خاقان شود
چو بیمار شد نزد درمان شود
۵ور ایدون که پیروزگر باشد اوی
بشاهی بسان پدر باشد اوی
۶همان به کز ایدر شود با سپاه
مگر کینه در دل ندارد نگاه
۷چو بشنید دستور دانا سخن
به فرمود تا زیجهای کهن
۸ببردند مردان اخترشناس
سخن راند تا ماند از شب سه پاس
۹سرانجام مرد ستاره شمر
به قیصر چنین گفت کای تاجور
۱۰نگه کردم این زیجهای کهن
کز اختر فلاطون فگندست بن
۱۱نه بس دیر شاهی به خسرو رسد
ز شاهنشهی گردش نو رسد
۱۲برین گونه تا سال بر سی وهشت
برو گرد تیره نیارد گذشت
۱۳چوبشنید قیصر به دستور گفت
که بیرون شد این آرزوی از نهفت
۱۴چه گوییم و این را چه پاسخ دهیم
بیا تا برین رای فرخ نهیم
۱۵گران مایه دستور گفت این سخن
که در آسمان اختر افگند بن
۱۶به مردی و دانش کجا داشت کس
جهان داورت باد فریاد رس
۱۷چو خسرو سوی مرز خاقان شود
ورا یار خواهد تن آسان شود
۱۸چولشکر ز جای دگر سازد اوی
ز کین تو هرگز نپردازد اوی
۱۹نگه کن کنون تو که داناتری
بدین آرزوها تواناتری
۲۰چنین گفت قیصر که اکنون سپاه
فرستیم ناچار با پیل وگاه
۲۱سخن چند گویم همان به که گنج
کنم خوار تا دور مانم ز رنج
۲۲