بیامد به نزدیک چوبینه مرد
شنیده سخنها همه یادکرد
۱چو مرد جهانجوی نامه بخواند
هوارا بخواند وخرد را براند
۲ازان نامهها ساز رفتن گرفت
بماندند ایرانیان درشگفت
۳برفتند پیران به نزدیک اوی
چودیدند کردار تاریک اوی
۴همیگفت هرکس کز ایدر مرو
زرفتن کهن گردد این روز نو
۵اگر خسرو آید به ایران زمین
نبینی مگر گرز و شمشیر کین
۶برین تخت شاهی مخور زینهار
همیخیره بفریبدت روزگار
۷نیامد سخنها برو کارگر
بفرمود تا رفت لشکر بدر
۸همیتاخت تا آذر آبادگان
سپاهی دلاور ز آزادگان
۹سپاه اندر آمد بتنگ سپاه
ببستند بر مور و بر پشه راه
۱۰چنین گفت پس مهتر کینه خواه
که من کرد خواهم به لشکر نگاه
۱۱ببینم که رومی سواران کیند
سپاهی کدامند و گردان کیند
۱۲همه برنشستند گردان براسپ
یلان سینه و مهتر ایزد گشسپ
۱۳بدیدار آن لشکر کینه خواه
گرانمایگان برگرفتند راه
۱۴چولشکر بدیدند باز آمدند
به نزدیک مهتر فراز آمدند
۱۵که این بی کرانه یکی لشکرند
ز اندیشه ما همیبگذرند
۱۶وزان روی رومی سواران شاه
برفتند پویان بدان بارگاه
۱۷ببستند بر پیش خسرو میان
که ما جنگ جوییم زایرانیان
۱۸بدان کار همداستان گشت شاه
کزو آرزو خواست رومی سپاه
۱۹