ازان پس فزون شد بزرگی شاه
که خورشید شد آن کجا بود ماه
۱همه روز با دخت قیصر بدی
همو بر شبستانش مهتر بدی
۲ز مریم همیبود شیرین بدرد
همیشه ز رشکش دو رخساره زرد
۳به فرجام شیرین ورا زهر داد
شد آن نامور دخت قیصرنژاد
۴ازان چاره آگه نبد هیچکس
که او داشت آن راز تنها و بس
۵چو سالی برآمد که مریم بمرد
شبستان زرین به شیرین سپرد
۶چو شیرویه را سال شد بر دو هشت
به بالا زسی سالگان برگذشت
۷بیاورد فرزانگان را پدر
بدان تا شود نامور پر هنر
۸همیداشت موبد مر او را نگاه
شب و روز شادان به فرمان شاه
۹چنان بد که یک روز موبد ز تخت
بیامد به نزدیک آن نیک بخت
۱۰چو آمد به نزدیک شیرویه باز
همیشه به بازیش بودی نیاز
۱۱یکی دفتری دید پیش اندرش
نوشته کلیله بران دفترش
۱۲بدست چپ آن جوان سترگ
بریده یکی خشک چنگال گرگ
۱۳سروی سر گاومیشی براست
همی این بران بر زدی چونک خواست
۱۴غمی شد دل موبد از کاراوی
ز بازی و بیهوده کردار اوی
۱۵به فالش بد آمد هم آن چنگ گرگ
شخ گاو و رای جوان سترگ
۱۶ز کار زمانه غمی گشت سخت
ازان برمنش کودک شور بخت
۱۷کجا طالع زادنش دیده بود
ز دستور وگنجور بشنیده بود
۱۸سوی موبد موبد آمد بگفت
که بازیست باآن گرانمایه جفت
۱۹بشد زود موبد بگفت آن به شاه
همیداشت خسرو مر او را نگاه
۲۰ز فرزند رنگ رخش زرد شد
ز کار زمانه پراز درد شد
۲۱ز گفتار مرد ستاره شمر
دلش بود پر درد و پیچان جگر
۲۲همیگفت تا کردگار سپهر
چگونه نماید بدین کرده چهر
۲۳چو بر پادشاهیش بیست وسه سال
گذر کرد شیرویه بفراخت یال
۲۴بیازرد زو شهریار بزرگ
که کودک جوان بود و گشته سترگ
۲۵پر از درد شد جان خندان اوی
وز ایوان او کرد زندان اوی
۲۶هم آن را که پیوستهٔ اوبدند
گه رای جستن براو شدند
۲۷بسی دیگر از مهتر و کهتران
که بودند با او ببندگران
۲۸همیبرگرفتند زیشان شمار
که پرسه فزون آمد از سه هزار
۲۹همه کاخها رایک اندر دگر
برید آنک بد شاه را کارگر
۳۰ز پوشیدنیها و از خوردنی
ز بخشیدنی هم ز گستردنی
۳۱به ایوانهاشان بیاراستند
پرستنده و بندگان خواستند
۳۲همان میفرستاد و رامشگران
همه کاخ دینار بد بیکران
۳۳به هنگامشان رامش و خورد بود
نگهبان ایشان چهل مرد بود
۳۴