چو شد روزگار تهمتن به سر
به پیش آورم داستانی دگر
۱چو گشتاسپ را تیره شد روی بخت
بیاورد جاماسپ را پیش تخت
۲بدو گفت کز کار اسفندیار
چنان داغ دل گشتم و سوکوار
۳که روزی نبد زندگانیم خوش
دژم بودم از اختر کینهکش
۴پس از من کنون شاه بهمن بود
همان رازدارش پشوتن بود
۵مپیچید سرها ز فرمان اوی
مگیرید دوری ز پیمان اوی
۶یکایک بویدش نماینده راه
که اویست زیبای تخت و کلاه
۷بدو داد پس گنجها را کلید
یکی باد سرد از جگر برکشید
۸بدو گفت کار من اندر گذشت
هم از تارکم آب برتر گذشت
۹نشستم به شاهی صد و بیست سال
ندیدم به گیتی کسی را همال
۱۰تو اکنون همی کوش و با داد باش
چو داد آوری از غم آزاد باش
۱۱خردمند را شاد و نزدیک دار
جهان بر بداندیش تاریک دار
۱۲همه راستی کن که از راستی
بپیچد سر از کژی و کاستی
۱۳سپردم ترا تخت و دیهیم و گنج
ازان پس که بردم بسی گرم و رنج
۱۴بگفت این و شد روزگارش به سر
زمان گذشته نیامد به بر
۱۵یکی دخمه کردندش از شیز و عاج
برآویختند از بر گاه تاج
۱۶همین بودش از رنج و ز گنج بهر
بدید از پس نوش و تریاک زهر
۱۷اگر بودن اینست شادی چراست
شد از مرگ درویش با شاه راست
۱۸بخور هرچ برزی و بد را مکوش
به مرد خردمند بسپار گوش
۱۹گذر کرد همراه و ما ماندیم
ز کار گذشته بسی خواندیم
۲۰به منزل رسید آنک پوینده بود
رهی یافت آن کس که جوینده بود
۲۱نگیرد ترا دست جز نیکوی
گر از پیر دانا سخن بشنوی
۲۲کنون رنج در کار بهمن بریم
خرد پیش دانا پشوتن بریم
۲۳