چنین گفت رودابه روزی به زال
که از داغ و سوگ تهمتن بنال
۱همانا که تا هست گیتی فروز
ازین تیرهتر کس ندیدست روز
۲بدو گفت زال ای زن کم خرد
غم ناچریدن بدین بگذرد
۳برآشفت رودابه سوگند خورد
که هرگز نیابد تنم خواب و خورد
۴روانم روان گو پیلتن
مگر باز بیند بران انجمن
۵ز خوردن یکی هفته تن باز داشت
که با جان رستم به دل راز داشت
۶ز ناخوردنش چشم تاریک شد
تن نازکش نیز باریک شد
۷ز هر سو که رفتی پرستنده چند
همی رفت با او ز بیم گزند
۸سر هفته را زو خرد دور شد
ز بیچارگی ماتمش سور شد
۹بیامد به بستان به هنگام خواب
یکی مرده ماری بدید اندر آب
۱۰بزد دست و بگرفت پیچان سرش
همی خواست کز مار سازد خورش
۱۱پرستنده از دست رودابه مار
ربود و گرفتندش اندر کنار
۱۲کشیدند از جای ناپاک دست
به ایوانش بردند و جای نشست
۱۳به جایی که بودیش بنشاختند
ببردند خوان و خورش ساختند
۱۴همی خورد هرچیز تا گشت سیر
فگندند پس جامهٔ نرم زیر
۱۵چو باز آمدش هوش با زال گفت
که گفتار تو با خرد بود جفت
۱۶هرانکس که او را خور و خواب نیست
غم مرگ با جشن و سورش یکیست
۱۷برفت او و ما از پس او رویم
به داد جهانآفرین بگرویم
۱۸به درویش داد آنچ بودش نهان
همی گفت با کردگار جهان
۱۹که ای برتر از نام وز جایگاه
روان تهمتن بشوی از گناه
۲۰بدان گیتیش جای ده در بهشت
برش ده ز تخمی که ایدر بکشت
۲۱