دگر روز فرمود تا گیو و طوس
ببستند شبگیر بر پیل کوس
۱در گنج بگشاد و روزی بداد
سپه برنشاند و بنه برنهاد
۲سپردار و جوشنوران صد هزار
شمرده به لشکر گه آمد سوار
۳یکی لشکر آمد ز پهلو به دشت
که از گرد ایشان هوا تیره گشت
۴سراپرده و خیمه زد بر دو میل
بپوشید گیتی به نعل و به پیل
۵هوا نیلگون گشت و کوه آبنوس
بجوشید دریا ز آواز کوس
۶همی رفت منزل به منزل جهان
شده چون شب و روز گشته نهان
۷درخشیدن خشت و ژوپین ز گرد
چو آتش پس پردهٔ لاجورد
۸ز بس گونهگونه سنان و درفش
سپرهای زرین و زرینه کفش
۹تو گفتی که ابری به رنگ آبنوس
برآمد ببارید زو سندروس
۱۰جهان را شب و روز پیدا نبود
تو گفتی سپهر و ثریا نبود
۱۱ازینسان بشد تا در دژ رسید
بشد خاک و سنگ از جهان ناپدید
۱۲خروشی بلند آمد از دیدگاه
به سهراب گفتند کامد سپاه
۱۳چو سهراب زان دیده آوا شنید
به باره بیامد سپه بنگرید
۱۴به انگشت لشکر به هومان نمود
سپاهی که آن را کرانه نبود
۱۵چو هومان ز دور آن سپه را بدید
دلش گشت پربیم و دم درکشید
۱۶به هومان چنین گفت سهراب گرد
که اندیشه از دل بباید سترد
۱۷نبینی تو زین لشکر بیکران
یکی مرد جنگی و گرزی گران
۱۸که پیش من آید به آوردگاه
گر ایدون که یاری دهد هور و ماه
۱۹سلیحست بسیار و مردم بسی
سرافراز نامی ندانم کسی
۲۰کنون من به بخت رد افراسیاب
کنم دشت را همچو دریای آب
۲۱به تنگی نداد ایچ سهراب دل
فرود آمد از باره شاداب دل
۲۲یکی جام میخواست از میگسار
نکرد ایچ رنجه دل از کارزار
۲۳وزانسو سراپردهٔ شهریار
کشیدند بر دشت پیش حصار
۲۴ز بس خیمه و مرد و پردهسرای
نماند ایچ بر دشت و بر کوه جای
۲۵