عرضگاه و دیوان بیاراستند
کلید در گنجها خواستند
۱سپاه انجمن شد چو روزی بداد
سرش پر ز کین و دلش پر ز باد
۲از ایران همی راند تا مرز روم
هرانکس که بود اندران مرز و بوم
۳بکشتند و خانش همی سوختند
جهانی به آتش برافروختند
۴چو آگاهی آمد ز ایران به روم
که ویران شد آن مرز آباد بوم
۵گرفتار شد قیصر نامدار
شب تیره اندر صف کارزار
۶سراسر همه روم گریان شدند
وز آواز شاپور بریان شدند
۷همی گفت هرکس که این بد که کرد
مگر قیصر آن ناجوانمرد مرد
۸ز قیصر یکی که برادرش بود
پدر مرده و زنده مادرش بود
۹جوانی کجا یانسش بود نام
جهانجوی و بخشنده و شادکام
۱۰شدند انجمن لشکری بر درش
درم داد پرخاشجو مادرش
۱۱بدو گفت کین برادر بخواه
نبینی که آمد ز ایران سپاه
۱۲چو بشنید یانس بجوشید و گفت
که کین برادر نشاید نهفت
۱۳بزد کوس و آورد بیرون صلیب
صلیب بزرگ و سپاهی مهیب
۱۴سپه را چو روی اندرآمد به روی
بیآرام شد مردم کینهجوی
۱۵رده برکشیدند و برخاست غو
بیامد دوان یانس پیش رو
۱۶برآمد یکی ابر و گردی سیاه
کزان تیرگی دیده گم کرد راه
۱۷سپه را به یک روی بر کوه بود
دگر آب زانسو که انبوه بود
۱۸بدین گونه تا گشت خورشید زرد
ز هر سو همی خاست گرد نبرد
۱۹بکشتند چندانک روی زمین
شد از جوشن کشتگان آهنین
۲۰چو از قلب شاپور لشکر براند
چپ و راستش ویژگان را بخواند
۲۱چو با مهتران گرم کرد اسپ شاه
زمین گشت جنبان و پیچان سپاه
۲۲سوی لشکر رومیان حمله برد
بزرگش یکی بود با مرد خرد
۲۳بدانست یانس که پایاب شاه
ندارد گریزان بشد با سپاه
۲۴پساندر همی تاخت شاپور گرد
به گرد از هوا روشنایی ببرد
۲۵به هر جایگه بر یکی توده کرد
گیاها به مغز سر آلوده کرد
۲۶ازان لشکر روم چندان بکشت
که یک دشت سر بود بیپای و پشت
۲۷به هامون سپاه و چلیپا نماند
به دژها صلیب و سکوبا نماند
۲۸ز هر جای چندان غنیمت گرفت
که لشکر همی ماند زو در شگفت
۲۹ببخشید یکسر همه بر سپاه
جز از گنج قیصر نبد بهر شاه
۳۰کجا دیدهبد رنج از گنج اوی
نه هم گوشه بد گنج با رنج اوی
۳۱همه لشکر روم گرد آمدند
ز قیصر همی داستانها زدند
۳۲که ما را چنو نیز مهتر مباد
به روم اندرون نام قیصر مباد
۳۳به روم اندرون جای مذبح نماند
صلیب و مسیح و موشح نماند
۳۴چو زنار قسیس شد سوخته
چلیپا و مطران برافروخته
۳۵کنون روم و قنوج ما را یکیست
چو آواز دین مسیح اندکیست
۳۶