بیا که قصرِ اَمَل سخت سستبنیادست
بیار باده که بنیادِ عمر بر بادست
۱غلامِ همّتِ آنم که زیرِ چرخِ کبود
ز هر چه رنگِ تعلّق پذیرد آزادست
۲چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروشِ عالَمِ غیبم چه مژدهها دادست
۳که ای بلندنظر شاهبازِ سِدرهنشین
نشیمن تو نه این کُنجِ محنتآبادست
۴تو را ز کنگرهٔ عرش میزنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست
۵نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر
که این حدیث، ز پیرِ طریقتم یادست
۶غمِ جهان مخور و پندِ من مَبَر از یاد
که این لطیفهٔ عشقم ز رهروی یادست
۷رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو دَرِ اختیار نگشادست
۸مجو درستیِ عهد از جهانِ سستنهاد
که این عجوز، عروسِ هزاردامادست
۹نشان عهد و وفا نیست در تبسّمِ گل
بنال بلبل بیدل که جای فریادست
۱۰حسد چه میبری ای سستنظم بر حافظ؟
قبولِ خاطر و لطفِ سخن خدادادست
۱۱