مباد کس چو من خسته مبتلای فراق
که عمر من همه بگذشت در بلای فراق
۱غریب و عاشق و بیدل غریب و سرگردان
کشیده محنت ایام و داغهای فراق
۲اگر به دست من افتد فراق را بکشم
به آب دیده دهم باز خونبهای فراق
۳کجا روم؟ چه کنم؟ حال دل که را گویم؟
که داد من بستاند دهد جزای فراق
۴ز درد هجر فراقم دمی خلاصی نیست
خدای را بستان داد و ده سزای فراق
۵فراق را به فراق تو مبتلا سازم
چنان که خون بچکانم ز دیدههای فراق
۶من از کجا و فراق از کجا و غم ز کجا
مگر که زاد مرا مادر از برای فراق
۷به داغ عشق تو حافظ چو بلبل سحری
زند به روز و شبان خون فشان نوای فراق
۸