پدید آمد رسوم بی وفایی
نماند از کس نشان آشنایی
۱برند از فاقه نزد هر خسیسی
کنون اهل هنر دست گدایی
۲کسی کـاو فاضل است امروز در دهر
نمی بیند زغم یک دم رهایی
۳ولیکن جاهل است اندر تنعم
متاع او چو هست این دم بهایی
۴وگر شاعر بگوید شعر چون آب
که دل را زآن فزاید روشنایی
۵نبخشندش جویی از بخل و امساک
اگر خود فی المثل باشد سنایی
۶خرد در گوش هوشم دی همی گفت
برو صبری بکن در بینوایی
۷قناعت را بضاعت ساز و میسوز
در این درد و عنا چون بینوایی
۸بیا حافظ به جان این پند بشنو
که گر از پا درافتی با سر آیی
۹