ز کوی یار میآید نسیمِ بادِ نوروزی
از این باد ار مدد خواهی، چراغِ دل برافروزی
۱چو گل گر خردهای داری، خدا را صرفِ عشرت کن
که قارون را غلطها داد، سودای زراندوزی
۲ز جام گل، دگر بلبل، چنان مستِ میِ لعل است
که زد بر چرخ فیروزه صفیرِ تختِ فیروزی
۳به صحرا رو که از دامن، غبارِ غم بیَفشانی
به گلزار آی کز بلبل، غزل گفتن بیاموزی
۴چو امکانِ خُلود ای دل! در این فیروزهایوان نیست
مجال عیش فرصت دان، به فیروزی و بهروزی
۵طریق کامبخشی چیست؟ ترکِ کامِ خود کردن
کلاهِ سروری آن است، کز این ترک بر دوزی
۶سخن در پرده میگویم، چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست، حکمِ میرِ نوروزی
۷ندانم نوحهٔ قمری، به طرْف جویباران چیست
مگر او نیز همچون من، غمی دارد شبانروزی؟
۸مِیی دارم چو جان، صافی و صوفی میکند عیبش
خدایا هیچ عاقل را، مبادا بختِ بد، روزی
۹جدا شد یار شیرینت، کنون تنها نشین ای شمع!
که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
۱۰به عُجْبِ علم نتوان شد، ز اسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهل را هنیتر میرسد روزی
۱۱مِی اندر مجلسِ آصف، به نوروزِ جلالی نوش
که بخشد جرعهٔ جامت، جهان را سازِ نوروزی
۱۲نه حافظ میکند تنها دعای خواجه تورانشاه
ز مدح آصفی خواهد، جهان عیدی و نوروزی
۱۳جنابش پارسایان راست، محراب دل و دیده
جبینش صبحخیزان راست، روز فتح و فیروزی
۱۴