بلبلی، برگِ گُلی خوشرنگ در مِنقار داشت
و اندر آن برگ و نَوا، خوش نالههایِ زار داشت
۱گفتمش: در عینِ وصل، این نالِه و فریاد چیست؟
گفت ما را جلوهی معشوق در این کار داشت
۲یار اگر نَنشست با ما نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود، از گدایی عار داشت
۳درنمیگیرد نیاز و ناز ما با حُسن دوست
خُرَّم آن کز نازنینان، بخت برخوردار داشت
۴خیز تا بر کِلک آن نقاش، جان افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
۵گر مرید راه عشقی، فکر بدنامی مکن
شِیخِ صَنعان، خِرقه رهن خانهٔ خَمّار داشت
۶وقت آن شیرینقلندر خوش که در اَطوارِ سِیر
ذکر تسبیح ملک در حلقهی زُنّار داشت
۷چشم حافظ زیر بام قصر آن حوریسرشت
شیوهی جَنّاتُ تَجْری تَحْتِهَا الاَنهار داشت
۸