اَلا اِی آهویِ وَحشی! کجایی؟
مرا با توست چندین آشنایی
۱دو تنها و دو سرگردان، دو بیکس
دَد و دامت، کمین از پیش و از پس
۲بیا تا حال یکدیگر بِدانیم
مُراد هم بجوییم ار توانیم
۳که میبینم که این دشتِ مُشَوَّش
چراگاهی ندارد خُرَّم و خَوش
۴که خواهد شد، بگویید ای رفیقان
رفیقِ بیکسان، یارِ غریبان
۵مَگر خضْرِ مُبارک پی درآید
ز یُمْنِ همَّتش، کاری گُشاید
۶مگر وقتِ وفا پَروَردَن آمد
که فالَم «لا تَذَرْنِی فَرْداً» آمد
۷چنینم هست یاد از پیرِ دانا
فراموشم نشد، هرگز همانا
۸که روزی رهرُوی در سرزمینی
به لُطفش گفت رِندی رهنشینی
۹که ای سالک چه در اَنبانه داری؟
بیا دامی بِنِه، گر دانه داری
۱۰جوابش داد گفتا دام دارم
ولی سیمرغ میباید شکارم
۱۱بگفتا چون به دست آری نشانش
که از ما بینشان است آشیانش
۱۲چو آن سروِ روان شد کاروانی
چو شاخِ سرو میکن دیدهبانی
۱۳مَدِه جامِ مِی و پایِ گُلَ ازْ دست
ولی غافل مَباشَ ازْ دَهرِ سَرمست
۱۴لبِ سَرچشمهای و طَرْفِ جویی
نَمِ اَشکی و با خود گفت و گویی
۱۵نیازِ من چه وزن آرد بدین ساز
که خورشیدِ غَنی شد کیسهپرداز
۱۶به یادِ رفتگان و دوستداران
موافق گَرد با اَبرِ بهاران
۱۷چنان بیرحم زد تیغِ جدایی
که گویی خود نبوده است آشنایی
۱۸چو نالان آمَدَت آبِ رَوان پیش
مَدَد بَخشَش از آبِ دیدهٔ خویش
۱۹نکرد آن همدمِ دیرین مُدارا
مسلمانان مسلمانان خدا را
۲۰مگر خضرِ مبارکپِی تواند
که این تنها بدان تنها رساند
۲۱تو گوهر بین و از خَرمُهره بگذر
ز طرزی، کآن نگَردد شُهره، بگذر
۲۲چو من ماهیِ کِلک آرَم به تَحریر
تو از «نون والقلم» میپُرس تَفسیر
۲۳روان را با خِرَد دَرهم سِرِشتم
وَز آن تخمی، که حاصل بود، کِشتم
۲۴فَرَحبَخشی درین ترکیب پیداست
که نغزِ شعر و مغزِ جانِ اَجزاست
۲۵بیا وَز نِکهَتِ این طیبِ اُمّید
مشامِ جانْ مُعطّر ساز جاوید
۲۶که این نافه زِ چینِ جیبِ حورَ است
نه آن آهو که از مَردم نُفور است
۲۷رفیقان، قدرِ یکدیگر بدانید
چو معلوم است شَرح از بَر مَخوانید
۲۸مقالاتِ نصیحتگو همین است
که سنگاندازِ هجران در کمین است
۲۹