ساقی اندر قدحم باز می گلگون کرد
در مَی کهنه دیرینهء ما افیون کرد
۱دیگران را َمی دیرینه برابر می داد
چون به این دلشده خسته رسید افزون کرد
۲این قدح هوش مراجمله به یکبار ببُرد
این مَی این بار مرا پاک زخود بیرون کرد
۳تو مپندار که در ساغر وپیمانه ما
بت سنگین دل من خون جگر اکنون کرد
۴انچه در سینه مجروح من َاش دل خوانی
خاک عشق است که با خون جگر معجون کرد
۵روز اول که به استاد سپردند مرا
دیگران راخِرد آموخت مرا مجنون کرد
۶دل حافظ که ز افسون لبت بی خود بود
چشم جادوی تو اش بار دگر افسون کرد
۷