من خرابم زغم یار خراباتی خویش
می زند غمزه او ناوک غم بر دل ریش
۱با تو پیوستم و از غیر تو دل بگسستم
آشنای تو ندارد سر بیگانه و خویش
۲به عنایت نظری کن که من دل شده را
نرود بی مدد لطف تو کاری از پیش
۳آخرای پادشه ملک و ملاحت چه شود
که لب لعل تو ریزد نمکی بر دل ریش
۴خرمن صبر من سوخته دل داد به باد
چشم مست تو که بگشاد کمین از پس و پیش
۵گر چلیپای سر زلف ز هم بگشاید
بس مسلمان که شود کشته آن کافرکیش
۶پسِ زانو منشین و غمِ بیهوده مخور
که ز غم خوردن تو رزق نگردد کم و بیش
۷پرسش حافظ دل سوخته کن بهر خدا
نیست از شاه عجب، گر بنوازد درویش
۸حافظ از نوش لب لعل تو کامی کی یافت
که نزد بر دل ریشش دو هزاران سر نیش
۹