نیست کس را ز کمند سر زلف تو خلاص
میکشی عاشق مسکین و نترسی ز قصاص
۱عاشق سوخته دل تا به بیابان فنا
نرود در حرم جان نشود خاص الخاص
۲ناوک غمزه تو دست ببرد از رستم
حاجب ابروی تو برده گرو از وقاص
۳جان نهادم به میان شمع صفت از سر صدق
کردم ایثار تن خویش زروی اخلاص
۴به هواداری و اخلاص چو پروانه زشوق
تا نسوزی تو نیابی ز غم عشق خلاص
۵آتشی در دل پروانه ما افکندی
گرچه بودیم همیشه به هوایت رقاص
۶کیمیای غم عشق تو تن خاکی ما
زر خالص کند ار چند بود همچو رصاص
۷قیمت در گرانمایه چه داند عوام
حافظا گوهر یکدانه مده جز به خواص
۸