حافظ
ساقینامه حافظ
بیا ساقی! آن مِی که حال آورَد
کرامت فزاید، کمال آورَد
به من دِه که بس بیدل افتادهام
وَز این هر دو بیحاصل افتادهام
بیا ساقی! آن مِی که عکسش ز جام
به کیخسرو و جم فرستد پیام
بده تا بگویم به آوازِ نی
که جمشید کی بود و کاووس کی
بده تا به رویت گشایند باز
درِ کامرانی و عُمرِ دراز
بده ساقی! آن مِی کز او جامِ جم
زند لافِ بینایی اندر عدم
به من دِه که گردم به تأییدِ جام
چو جم، آگه از سِرِّ عالَم تمام
دَم از سِیرِ این دِیرِ دیرینه زن
صَلایی به شاهانِ پیشینه زن
کجا رأیِ پیرانِ لشکرکِشش؟
کجا شیده آن تُرکِ خنجرکِشش؟
نه تنها شد ایوان و قصرش به باد
که کس دَخمه نیزش ندارد به یاد
همان مرحلهست این بیابانِ دور
که گم شد درو لشکرِ سَلم و تور
بده ساقی! آن مِی که عکسش ز جام
به کیخسرو و جَم فرستد پیام
بیا ساقی! آن آتشِ تابناک
که زَردُشت میجویدش زیرِ خاک
به من دِه که در کیشِ رِندانِ مست
چه آتشپرست و چه دنیاپرست
بیا ساقی! آن بِکرِ مستورِ مست
که اندر خرابات دارد نِشَست
به من دِه که بَدنام خواهم شدن
خرابِ مِی و جام خواهم شدن
بده تا روَم بر فلک، شیرگیر
به هم بر زنم دامِ این گرگِ پیر
بیا ساقی! آن مِی که حورِ بهشت
عَبیرِ ملائک در آن مِی سرشت
بده تا بُخوری در آتش کُنم
مشامِ خرد تا ابد خوش کنم
بده ساقی! آن مِی که شاهی دهد
به پاکیِ او دل گواهی دهد
چو شد باغِ روحانیان مَسکنم
در این جا چرا تختهبندِ تنم؟
شرابم دِه و رویِ دولت ببین
خرابم کُن و گنجِ حکمت ببین
من آنم که چُون جام گیرم به دست
ببینم در آن آینه، هر چه هست
به مستی، دَمِ پادشاهی زنم
دَمِ خسرَوی در گدایی زنم
که حافظ چو مستانه سازد سرود
ز چرخَش دهد زُهره آوازِ رود
مُغَنّی کجایی؟ به گلبانگِ رود
به یاد آوَر آن خسروانیسُرود
که تا وَجد را کارسازی کنم
به رقص آیَم و خرقهبازی کنم
به اقبالِ دارایِ دِیهیم و تخت
بِهین میوهٔ خسروانی درخت
که تمکینِ اورنگِ شاهی اَزوست
تنآسایشِ مرغ و ماهی ازوست
فروغِ دل و دیدهٔ مقبلان
ولینعمتِ جانِ صاحبدلان
اَلا اِی همایِ همایوننَظر!
خجستهسروشِ مبارکخبر!
فلک را گهر در صدف چون تو نیست
فریدون و جم را خَلف چون تو نیست
سَرِ فِتنه دارد دگر روزگار
من و مستی و فتنهٔ چشمِ یار
یکی تیغ داند زدن روزِ کار
یکی را قلمزن کُند روزگار
مغنّی! بزن، آن نوآیینسرود
بگو با حریفان به آوازِ رود
«مرا بر عدو عاقبت فرصت است
که از آسمان مژدهٔ نصرت است»
که بارِ غمم بر زمین دوخت پای
به ضربِ اصولم برآوَر ز جای
مغنّی! نوایی به گلبانگِ رود
بگوی و بزن خسروانیسرود
روانِ بزرگان ز خود شاد کن
ز پرویز و از باربد یاد کن
مغنّی! از آن پرده نقشی بیار
ببین تا چه گفت از درون، پردهدار
رهی زن که صوفی به حالت روَد
به مستیِ وصلش حوالت روَد
مغنّی! دف و چنگ را ساز دِه
به آیینِ خوش، نغمه آواز دِه
فریبِ جهان قصهٔ روشن است
ببین تا چه زاید، شب آبستن است
مغنّی! ملولم، دوتایی بزن
به یکتاییِ او که تایی بزن
وگر رندِ مُغ آتشی میزند
ندانم چراغِ که برمیکُند
در این خونفِشان، عرصهٔ رستخیز
تو خونِ صُراحی و ساغر بریز
به مستان، نویدِ سرودی فرست
به یارانِ رفته درودی فرست
