صراحی دگر بارم از دست برد
به من باز بنمود می دستبرد
۱هزار آفرین بر می سرخ باد
که از روی ما رنگ زردی ببرد
۲بنازیم دستی که انگور چید
مریزاد پایی که در هم فشرد
۳برو زاهدا خورده بر ما مگیر
که کار خدایی نه کاریست خرد
۴مرا از ازل عشق شد سرنوشت
قضای نوشته نشاید سترد
۵مزن دم ز حکمت که در وقت مرگ
ارسطو دهد جان، چو بیچاره کرد
۶مکش رنج بیهوده خرسند باش
قناعت کن ار نیست اطلس چو برد
۷چنان زندگانی کن اندر جهان
که چون مرده باشی نگویند مرد
۸شود مست وحدت زجام الست
هر آن کـاو چو حافظ می صاف خورد
۹