گفت حکمت را خدا خیر کثیر
هر کجا این خیر را بینی بگیر
۱علم حرف و صوت را شهپر دهد
پاکی گوهر به نا گوهر دهد
۲علم را بر اوج افلاک است ره
تا ز چشم مهر بر کندد نگه
۳نسخهٔ او نسخهٔ تفسیر کل
بستهٔ تدبیر او تقدیر کل
۴دشت را گوید حبابی ده ، دهد
بحر را گوید سرابی ده ، دهد
۵چشم او بر واردات کائنات
تا ببیند محکمات کائنات
۶دل اگر بندد به حق پیغمبری است
ور ز حق بیگانه گردد کافری است
۷علم را بی سوز دل خوانی شر است
نور او تاریکی بحر و بر است
۸عالمی از غاز او کور و کبود
فرودینش برگ ریز هست و بود
۹بحر و دشت و کوهسار و باغ و راغ
از بم طیارهٔ او داغ داغ
۱۰سینه افرنگ را ناری ازوست
لذت شبخون و یلغاری ازوست
۱۱سیر واژونی دهد ایام را
می برد سرمایهٔ اقوام را
۱۲قوتش ابلیس را یاری شود
نور ، نار از صحبت ناری شود
۱۳کشتن ابلیس کاری مشکل است
زانکه او گم اندر اعماق دل است
۱۴خوشتر آن باشد مسلمانش کنی
کشتهٔ شمشیر قرآنش کنی
۱۵از جلال بی جمالی الامان
از فراق بی وصالی الامان
۱۶علم بی عشق است از طاغوتیان
علم با عشق است از لاهوتیان
۱۷بی محبت علم و حکمت مرده ئی
عقل تیری بر هدف ناخورده ئی
۱۸کور را بیننده از دیدار کن
بولهب را حیدر کرار کن
۱۹محکماتش وانمودی از کتاب
هست آن عالم هنوز اندر حجاب
۲۱پرده را از چهره نگشاید چرا
از ضمیر ما برون ناید چرا
۲۲پیش ما یک عالم فرسوده ایست
ملت اندر خاک او آسوده ایست
۲۳رفت سوز سینهٔ تاتار و کرد
یا مسلمان مرد یا قرآن بمرد
۲۴دین حق از کافری رسوا تر است
زانکه ملا مؤمن کافر گر است
۲۶شبنم ما در نگاه ما یم است
از نگاه او یم ما شبنم است
۲۷از شگرفیهای آن قرآن فروش
دیده ام روح الامین را در خروش
۲۸زانسوی گردون دلش بیگانه ئی
نزد او ام الکتاب افسانه ئی
۲۹بی نصیب از حکمت دین نبی
آسمانش تیره از بی کوکبی
۳۰کم نگاه و کور ذوق و هرزه گرد
ملت از قال و اقولش فرد فرد
۳۱مکتب و ملا و اسرار کتاب
کور مادر زاد و نور آفتاب
۳۲دین کافر فکر و تدبیر جهاد
دین ملا فی سبیل الله فساد
۳۳مرد حق جان جهان چار سوی
آن بخلوت رفته را از من بگوی
۳۴ای ز افکار تو مؤمن را حیات
از نفسهای تو ملت را ثبات
۳۵حفظ قرآن عظیم آئین تست
حرف حق را فاش گفتن دین تست
۳۶تو کلیمی چند باشی سرنگون
دست خویش از آستین آور برون
۳۷سر گذشت ملت بیضا بگوی
با غزال از وسعت صحرا بگوی
۳۸فطرت تو مستنیر از مصطفی است
باز گو آخر مقام ما کجاست
۳۹مرد حق از کس نگیرد رنگ و بو
مرد حق از حق پذیرد رنگ و بو
۴۰هر زمان اندر تنش جانی دگر
هر زمان او را چو حق شانی دگر
۴۱رازها با مرد مؤمن باز گوی
شرح رمز «کل یوم» باز گوی
۴۲جز حرم منزل ندارد کاروان
غیر حق در دل ندارد کاروان
۴۳من نمی گویم که راهش دیگر است
کاروان دیگر نگاهش دیگر است
۴۴از حدیث مصطفی داری نصیب
دین حق اندر جهان آمد غریب
۴۶با تو گویم معنی این حرف بکر
غربت دین نیست فقر اهل ذکر
۴۷بهر آن مردی که صاحب جستجوست
غربت دین ندرت آیات اوست
۴۸غربت دین هر زمان نوع دگر
نکته را دریاب اگر داری نظر
۴۹دل به آیات مبین دیگر ببند
تا بگیری عصر نو را در کمند
۵۰کس نمی داند ز اسرار کتاب
شرقیان هم غربیان در پیچ و تاب
۵۱روسیان نقش نوی انداختند
آب و نان بردند و دین در باختند
۵۲حق ببین حق گوی و غیر از حق مجوی
یک دو حرف از من به آن ملت بگوی
۵۳