منزل و مقصود قرآن دیگر است
رسم و آئین مسلمان دیگر است
۱در دل او آتش سوزنده نیست
مصطفی در سینه او زنده نیست
۲بنده مؤمن ز قرآن بر نخورد
در ایاغ او نه می دیدم نه درد
۳خود طلسم قیصر و کسری شکست
خود سر تخت ملوکیت نشست
۴تا نهال سلطنت قوت گرفت
دین او نقش از ملوکیت گرفت
۵از ملوکیت نگه گردد دگر
عقل و هوش و رسم و ره گردد دگر
۶تو که طرح دیگری انداختی
دل ز دستور کهن پرداختی
۷همچو ما اسلامیان اندر جهان
قیصریت را شکستی استخوان
۸تا بر افروزی چراغی در ضمیر
عبرتی از سر گذشت ما بگیر
۹پای خود محکم گذار اندر نبرد
گرد این لات و هبل دیگر مگرد
۱۰ملتی می خواهد این دنیای پیر
آنکه باشد هم بشیر و هم نذیر
۱۱باز می آئی سوی اقوام شرق
بسته ایام تو با ایام شرق
۱۲تو بجان افکنده ئی سوزی دگر
در ضمیر تو شب و روزی دگر
۱۳کهنه شد افرنگ را آئین و دین
سوی آن دیر کهن دیگر مبین
۱۴کرده ئی کار خداوندان تمام
بگذر از لا جانب الا خرام
۱۵در گذر از لا اگر جوینده ئی
تا ره اثبات گیری زنده ئی
۱۶ای که می خواهی نظام عالمی
جسته ئی او را اساس محکمی؟
۱۷داستان کهنه شستی باب باب
فکر را روشن کن از ام الکتاب
۱۸با سیه فامان ید بیضا که داد
مژدهٔ لا قیصر و کسری که داد
۱۹در گذر از جلوه های رنگ رنگ
خویش را دریاب از ترک فرنگ
۲۰گر ز مکر غربیان باشی خبیر
روبهی بگذار و شیری پیشه گیر
۲۱چیست روباهی تلاش ساز و برگ
شیر مولا جوید آزادی و مرگ
۲۲جز به قرآن ضیغمی روباهی است
فقر قرآن اصل شاهنشاهی است
۲۳فقر قرآن اختلاط ذکر و فکر
فکر را کامل ندیدم جز به ذکر
۲۴ذکر ذوق و شوق را دادن ادب
کار جان است این ، کار کام و لب
۲۵خیزد از وی شعله های سینه سوز
با مزاج تو نمی سازد هنوز
۲۶ای شهید شاهد رعنای فکر
با تو گویم از تجلی های فکر
۲۷چیست قرآن؟ خواجه را پیغام مرگ
دستگیر بندهٔ بی ساز و برگ
۲۸هیچ خیر از مردک زرکش مجو،
«لن تنالوا البر حتی تنفقوا»
۲۹از ربا آخر چه می زاید فتن
کش نداند لذت قرض حسن
۳۰از ربا جان تیره دل چون خشت و سنگ
آدمی درنده بی دندان و چنگ
۳۱رزق خود را از زمین بردن رواست
این متاع بنده و ملک خداست
۳۲بندهٔ مؤمن امین ، حق مالک است
غیر حق هر شی که بینی هالک است
۳۳رایت حق از ملوک آمد نگون
قریه ها از دخل شان خوار و زبون
۳۴آب و نان ماست از یک مائده
دودهٔ آدم «کنفس واحده»
۳۵نقش قرآن تا درین عالم نشست
نقشهای کاهن و پاپا شکست
۳۶فاش گویم آنچه در دل مضمر است
این کتابی نیست چیزی دیگر است
۳۷چون بجان در رفت جان دیگر شود
جان چو دیگر شد جهان دیگر شود
۳۸مثل حق پنهان و هم پیداست این
زنده و پاینده و گویاست این
۳۹اندرو تقدیر های غرب و شرق
سرعت اندیشه پیدا کن چو برق
۴۰با مسلمان گفت جان بر کف بنه
هر چه از حاجت فزون داری بده
۴۱آفریدی شرع و آئینی دگر
اندکی با نور قرآنش نگر
۴۲از بم و زیر حیات آگه شوی
هم ز تقدیر حیات آگه شوی
۴۳محفل ما بی می و بی ساقی است
ساز قرآن را نواها باقی است
۴۴زخمهٔ ما بی اثر افتد اگر
آسمان دارد هزاران زخمه ور
۴۵ذکر حق از امتان آمد غنی
از زمان و از مکان آمد غنی
۴۶ذکر حق از ذکر هر ذاکر جداست
احتیاج روم و شام او را کجاست
۴۷حق اگر از پیش ما برداردش
پیش قومی دیگری بگذاردش
۴۸از مسلمان دیده ام تقلید و ظن
هر زمان جانم بلرزد در بدن
۴۹ترسم از روزی که محرومش کنند
آتش خود بر دل دیگر زنند
۵۰پیر رومی به زنده رود می گوید که شعری بیار
۵۱پیر رومی آن سراپا جذب و درد
این سخن دانم که با جانش چه کرد
۵۲از درون آهی جگر دوزی کشید
اشک او رنگین تر از خون شهید
۵۳آنکه تیرش جز دل مردان نسفت
سوی افغانی نگاهی کرد و گفت
۵۴«دل بخون مثل شفق باید زدن
دست در فتراک حق باید زدن
۵۵جان ز امید است چون جوئی روان
ترک امید است مرگ جاودان»
۵۶باز در من دید و گفت ای زنده رود
با دو بیتی آتش افکن در وجود
۵۷ناقهٔ ما خسته و محمل گران
تلخ تر باید نوای ساربان
۵۸امتحان پاک مردان از بلاست
تشنگان را تشنه تر کردن رواست
۵۹در گذر مثل کلیم از رود نیل
سوی آتش گام زن مثل خلیل
۶۰نغمهٔ مردی که دارد بوی دوست
ملتی را میبرد تا کوی دوست»
۶۱