شعله در آغوش دارد عشق بی پروای من
بر نخیزد یک شرار از حکمت نازای من
۱چون تمام افتد سراپا ناز می گردد نیاز
قیس را لیلی همی نامند در صحرای من
۲بهر دهلیز تو از هندوستان آورده ام
سجدهٔ شوقی که خون گردید در سیمای من
۳تیغ لا در پنجه این کافر دیرینه ده
باز بنگر در جهان هنگامهٔ الای من
۴گردشی باید که گردون از ضمیر روزگار
دوش من باز آرد اندر کسوت فردای من
۵از سپهر بارگاهت یک جهان وافر نصیب
جلوه ئی داری دریغ از وادی سینای من
۶با خدا در پرده گویم با تو گویم آشکار
یا رسول الله او پنهان و تو پیدای من
۷