جلوه ئی میخواست مانند کلیم ناصبور
تا ضمیر مستنیر او گشود اسرار نور
۱از فراز آسمان تا چشم آدم یک نفس
زود پروازی که پروازش نیاید در شعور
۲خلوت او در زغال تیره فام اندر مغاک
جلوتش سوزد درختی را چو خس بالای طور
۳بی تغیّر در طلسم چون و چند و بیش و کم
برتر از پست و بلند و دیر و زود و نزد و دور
۴در نهادش تار و شید و سوز و ساز و مرگ و زیست
اهرمن از سوزِ او و سازِ او جبریل و حور
۵من چه گویم از مقام آن حکیم نکته سنج
کرده زردشتی ز نسل موسی و هارون ظهور
۶