هوای خانه و منزل ندارم
سر راهم غریب هر دیارم
۱سحر می گفت خاکستر صبا را
«فسرد از باد این صحرا شرارم
۲گذر نرمک ، پریشانم مگردان
ز سوز کاروانی یادگارم»
۳ز چشمم اشک چون شبنم فرو ریخت
که من هم خاکم و در رهگذارم
۴بگوش من رسید از دل سرودی
که جوی روزگار از چشمه سارم
۵ازل تاب و تب پیشنیهٔ من
ابد از ذوق و شوق انتظارم
۶میندیش از کف خاکی میندیش
بجان تو که من پایان ندارم
۷