شب در بساط احرار از التفات سردار
کنیاک بود بسیار تریاک بود بی مر
۱هر کس به نشوهای تاخت با نشوه کار خود ساخت
من هم زدم به وافور از حد خود فزون تر
۲تریاک مُفت دیدم هی بستم و کشیدم
غافل که صبح آن شب آید مرا چه بر سر
۳گشت از وفور وافور یُبس مزاج موفور
چونان که صبح ماندم در مستراح مضطر
۴تریاکیان الدنگ سازند سنده را سنگ
چون قافیه شود تنگ وسعت فُتد به مَدبر
۵یک ربع مات بودم زان پس به جد فزودم
تا جای تو نمودم خالی من ای برادر
۶تا سیل خون نیامد سنده برون نیامد
چیزی ز کون نیامد جز پشکل محجر
۷الحق که ریدن ما تریاکیان بدبخت
باشد جهاد با نفس یعنی جهاد اکبر
۸