خرسی از حرص طعمه بر لب رود
بهر ماهی گرفتن آمده بود
۱ناگه از آب ماهیی برجست
برد حال به صید ماهی دست
۲پایش از جای شد در آب فتاد
پوستین زان خطا در آب نهاد
۳ای بسا کس که حرص زد راهش
آب ناخورده کشت در چاهش
۴آب بهر حیات خود طلبید
لیک ازان جز هلاک خویش ندید
۵آب بس تیز بود و پهناور
خرس مسکین در آب شد مضطر
۶دست و پا زد بسی و سود نداشت
عاقبت خویش را به آب گذاشت
۷از بلا چون به حیله نتوان رست
باید آنجا ز حیله شستن دست
۸همچو خیکی که پشم ناکنده
باشد از رخت و پخت آگنده
۹بر سر آب چرخ زن می رفت
دست شسته ز جان و تن می رفت
۱۰دو شناور ز دور بر لب آب
بهر کاری همی شدند شتاب
۱۱چشمشان ناگهان فتاد بر آن
از تحیر شدند خیره در آن
۱۲کان چه چیز است مرده یا زنده ست
پوستی از قماش آگنده ست
۱۳آن یکی بر کناره منزل ساخت
وان دگر خویش را در آب انداخت
۱۴آشنا کرد تا به آن برسید
خرس خود مخلصی همی طلبید
۱۵در شناور دو دست زد محکم
باز ماند از شنا شناور هم
۱۶اندر آن موج گشته از جان سیر
گاه بالا همی شد و گه زیر
۱۷یار چون دید حال او ز کنار
بانگ برداشت کای گرامی یار
۱۸گر گران است پوست بگذارش
هم بدان موج آب بسپارش
۱۹گفت من پوست را گذاشته ام
دست از پوست باز داشته ام
۲۰پوست از من همی ندارد دست
بلکه پشتم به زور پنجه شکست
۲۱جهد کن جهد ای برادر بوک
پوست دانی ز خرس و خیک ز خوک
۲۲نبری خرس را ز دور گمان
پوستی پر قماش و رخت گران
۲۳نکنی خوک را ز جهل خیال
خیکی از شهد ناب مالامال
۲۴گر تو گویی ستوده نیست بسی
که نهی خرس و خوک نام کسی
۲۵گویم آری ولی بداندیشی
کش نباشد بجز بدی کیشی
۲۶جز بدی و ددی نداند هیچ
مرکب بخردی نراند هیچ
۲۷خرس یا خوک اگر نهندش نام
باشد آن خرس و خوک را دشنام
۲۸بزهی گر بود درین اقوال
زان دو باید نه از وی استحلال
۲۹ای خدا دل گرفت ازین سخنم
چند بیهوده گفت و گوی کنم
۳۰زین سخن مهر بر زبانم نه
هر چه مذموم ازان امانم ده
۳۱از بدی و ددی مده سازم
وز بدان و ددان رهان بازم
۳۲هر که دل ز آرزوی او خوش نیست
به زبان گفت و گوی او خوش نیست
۳۳چون توان یاد دوستان کردن
دل ازان یاد بوستان کردن
۳۴حیف باشد حکایت دشمن
رفتن از بوستان سوی گلخن
۳۵چون حدیث خسان نه بهبود است
باز گردم به آنچه مقصود است
۳۶