روستایی ز دست باران جست
رفت و در پای ناودان بنشست
۱ساده ای از تکاو عرصه غور
کرد روزی به سوی شهر عبور
۲مانده و گرسنه ز راه تکاو
بر کتف توبره به پا گرگاو
۳اوفتادش گذر به دکانی
دید پر نان و نانخورش خوانی
۴بی تکلف گذشت و خوش بنشست
کرد بیرون ز زیر پشمین دست
۵صاحب خوان چو بود اهل کرم
نزد از منع و زجر با او دم
۶چون ازان نان و خوان به تنهایی
خورد چندانکه داشت گنجایی
۷توبره بر زیر سر نهاد و بخفت
صاحب خوان چو آن بدید آشفت
۸گفت برخیز هان و هان برخیز
زودتر زین در دکان بگریز
۹ملک شهر حکم فرموده
که بگیرند الاغ آسوده
۱۰دمبدم می رسد یکی سرهنگ
می کند سوی هر الاغ آهنگ
۱۱می کشد در قطار خویش تو را
می کشد زیر بار خویش تو را
۱۲می برد بارکش به هر سویت
می کند ریش پشت و پهلویت
۱۳مرد غوری چو آن سخن بشنید
توبره بر کتف نهاد و دوید
۱۴در به در کو به کو بسی شتافت
هیچ جایی به از مناره نیافت
۱۵از همه مردمان کناره گزید
ترس ترسان در آن مناره خزید
۱۶از قضا بهر سود و سودایی
خاست از شهر شور و غوغایی
۱۷شد گمانش که شور سرهنگ است
کش به سوی الاغ آهنگ است
۱۸بانگ می زد که من نهان شده ام
وز جفای تو در امان شده ام
۱۹زود بگذر سخن مگوی اینجا
من نهانم مرا مجوی اینجا
۲۰بلکه خود زین دیار دورم من
همچنان در تکاو غورم من
۲۱صد سخن بیش ازین قبل بودش
لیک هر یک خلاف مقصودش
۲۲همچو آن ساده دل که از دغلی
ساخت بر ذکر سر نشان جلی
۲۳ذکرش آمد برون ز پرده سر
بر خیال سر او هنوز مصر
۲۴