وان دگر شیخ پیش خلق جهان
کرده خود را علم به ذکر نهان
۱چشم پوشیده لب فرو بسته
نفس از حرف و صوت بگسسته
۲پا به دامن کشیده سر در جیب
یعنی افتاده ام به مکمن غیب
۳پشت و پایی بر این جهان زده ام
خیمه بر اوج لامکان زده ام
۴گر فقیری ز دور جنبیده
گفته با وی مرید دزدیده
۵دور شو دور تا ز لجه راز
جانب ساحلش نیاری باز
۶شیخ بیچاره خود ز وهم و خیال
غرق بحر امانی و آمال
۷گاهی از فکر زن فتاده به بند
گه فرو مانده در غم فرزند
۸گه به فکر عمارت خانه
خویشتن را گرفته مردانه
۹گه به دکان و تیم گشته گرو
بهر تحصیل اجره در تگ و دو
۱۰گه به تخمین و ظن گرفته قیاس
دخل حمام و آسیا و خراس
۱۱گه فرو رفته در چه کاریز
ز آب آن غله کشته و پالیز
۱۲گاهی از دست نفس بدفرمای
از شریعت نهاده بیرون پای
۱۳رفته از همت فرومایه
در جوال خیال بی مایه
۱۴بر زن و دخترش فکنده نظر
هر یکی را جدا کشیده به بر
۱۵دست برده به غبغب پسرش
تا کند یک دو بوسه از شکرش
۱۶او درین شغل و عالمی مغرور
گو نشسته ست در مقام حضور
۱۷قلب او ذاکر است و لب خاموش
تا لبش آرمیده جان در جوش
۱۸ذکر حق را نهفته می گوید
راه دین را نهفته می پوید
۱۹ذکر قلبی کند به صدق و صفا
نه لسانی چون ذکر اهل ریا
۲۰داد ازین ابلهان گمره داد
منحرف از طریق عقل و سداد
۲۱ذکر اینجا کدام وذاکر کیست
بجز آمد شد خواطر چیست
۲۲باطنی همچو خانه زنبور
که کنندش فضولیان در شور
۲۳هر زمان خاطری چو زنبوری
که کشد نیش بر تن عوری
۲۴می رسد زهرناک از چپ و راست
می زند زخم خویش بی کم و کاست
۲۵نه شعاری ز خلعت تقوا
نه حصاری ز عصمت مولا
۲۶می خورد زخم لیکن افسرده ست
نیست آگه که زخم ها خورده ست
۲۷بامدادان کز آفتاب نشور
شود افسردگی ز جانش دور
۲۸درد آن زخم ها پدید آید
دل و جانش ز غم بفرساید
۲۹پس نه ذکر است آنکه وسواس است
نیست آن فربهی که آماس است
۳۰ذکر اگر نیز هست جهر است آن
نیست تریاق بلکه زهر است آن
۳۱گرچه بسته دهان ز ذکر بلند
نصب کرده بر آن نشانی چند
۳۲چشم پوشیده و لب خاموش
سرفکنده فرو به سینه و دوش
۳۳این سراسر فغان و فریاد است
که مرا ذکر خفیه اوراد است
۳۴روز تا شب به ذکر می کوشم
ذکر حق را ز خلق می پوشم
۳۵لیکن آنجا که عقل بر کار است
این نه اخفاست بلکه اظهار است
۳۶گرچه از یک نشانه کرد گذر
کرد بر پا دو صد نشان دگر
۳۷