آن زمان از ریا و عجب رهی
که شوی پیر را رهین و رهی
۱هست در نفس دار و گیر بسی
که نداند به غیر پیر کسی
۲نفس افعی و پیر خضر شعار
کور می سازدش زمردوار
۳نفس دیو است و پیر نجم هدی
رجم دیو است کار نجم بلی
۴کیست پیر آن که نیست یک سر مو
سیه از ظلمت وجود بر او
۵گردد از تاب آفتاب ازل
مو به مو ظلمتش به نور بدل
۶نور حق تا بدلش ز لوح جبین
سرالشیب نوری اینست این
۷آن که پیر از بیاض موی بود
سخره کودکان کوی بود
۸هرگز آن دولت از کجا یابد
که بر او نور کبریا تابد
۹گوش کن از حکیم نادره گوی
که ز بلغم بود سفیدی موی
۱۰کی شود حاصل ای به غفل علم
نور حق از رطوبت و بلغم
۱۱تا کی ای ساده دل ز ساده وشی
ریش صابون زنی و شانه کشی
۱۲من گرفتم کز آب و صابونت
شد چو کافور موی شبگونت
۱۳چه بود در ترازوی امید
وزن این یک دو مشت پشم سفید
۱۴نور می بایدت در دل گیر
که دل است از خدای نور پذیر
۱۵نور ناتافته ز روزن دل
مشکل افتد به کوی و برزن گل
۱۶نور بر آب و گل ز دل تابد
آب و گل روشنی ز دل یابد
۱۷شمعکی برزند به خانه علم
رخت بربندد از میانه ظلم
۱۸نور حق چون ز دل ظهور کند
ظلمت تن چه شر و شور کند
۱۹آنچه تو از حدیث مصطفوی
در نشان ولی همی شنوی
۲۰که به رویش کسی نظر چو گشاد
بی توقف خدایش آمد یاد
۲۱آن نشان مقتضای این نور است
ور نه آب و گل از خدا دور است
۲۲چون درین نور پیر شد فانی
خواندش عقل پیر نورانی
۲۳پیر چون یافتی ازو مگسل
ور نه یکدم ز جست و جو مگسل
۲۴در به در کو به کو بجوی او را
هر کجا یافتی ببوی او را
۲۵چون ازو بوی جذب عشق آید
گر شوی خاک پای او شاید
۲۶ور نه آید مایست از تک و پوی
رو ز جای دگر بجوی و ببوی
۲۷آن بود بو که چون به او برسی
برهی از هزار بوالهوسی
۲۸خاطرت را به جذب پنهانی
جمع سازد ز هر پریشانی
۲۹برهاند ز رنج آب و گلت
برساند به سر جان و دلت
۳۰