شعر در نفس خویشتن بد نیست
پیش اهل دل این سخن رد نیست
۱ناله من ز خست شرکاست
تن چو نالم، ز شر ایشان کاست
۲پیش ازین فاضلان شعر شعار
کسب کردی فضایل بسیار
۳بودی آراسته به فضل و هنر
بودی آزاده از فضول سیر
۴حکمت و اصل و فرع ورزیده
به ترازوی شرع سنجیده
۵مستمر بر مکارم اخلاق
مشتهر در مجامع آفاق
۶طیب انفاس شان مروح روح
جنبش کلکشان کلید فتوح
۷همه را دل ز همت عالی
از قناعت پر از طمع خالی
۸وه کز ایشان بجز فسانه نماند
جز سخن هیچ در میانه نماند
۹کیست شاعر کنون یکی مدبر
که نداند ز جهل هر از بر
۱۰نکند فرق شعر را ز شعیر
راحت خلد را ز رنج سعیر
۱۱همت او خسیس و طبع لئیم
همه آفاق را حریف و ندیم
۱۲روز و شب کو به کوی و جای به جای
می دود چون سگان سوخته پای
۱۳تا کجا بو برد که یک دو سه کس
گشته جمع از سر هوا و هوس
۱۴کرده ترتیب عیش را اسباب
از شراب و کباب و چنگ و رباب
۱۵افکند خویش را به مکر و دروغ
پیش آن جمع چون مگس در دوغ
۱۶کاسه ای چند زهر مارکند
با همه جنگ و کارزار کند
۱۷ژاژ خاید ظرافت انگارد
هرزه گوید لطیفه پندارد
۱۸بس که آید ازان گروه درشت
سیلی اش بر قفا و بر رو مشت
۱۹بدر آید ازان میانه که بود
پس سر سرخ و چشمخانه کبود
۲۰با چنان چشمخانه و پس سر
روی از آنجا نهد به جای دگر
۲۱ننهاده ست هیچ کس خوانی
در همه شعر بهر مهمانی
۲۲که نرفته ست تا سر خوانش
ننشسته طفیل مهمانش
۲۳نگرفته ست کس پی گشتی
کنج باغی و جانب دشتی
۲۴که نجسته سراغ وی از پی
طی نکرده بساط عشرت وی
۲۵زو یکی گر به غار کرده فرار
ثانی اثنین گشته در بن غار
۲۶ور دو کس زو به استغاثه شده
از عقب ثالث ثلاثه شده
۲۷ور سه کس از جفاش پی زده گم
چون سگ کهف گشته رابعهم
۲۸قصه کوتاه هیچ فرد و فریق
زو نرسته به حیله های دقیق
۲۹گشته زین گونه خست و ابرام
شعر مذموم و شاعران بدنام
۳۰هر که مخذول و خاسرش خوانند
خوشتر آید که شاعرش خوانند
۳۱لطف شاعر اگر چه مختصر است
جامع صد هزار شین و شر است
۳۲نیست یک خلق و سیرت مذموم
که نگردد ازین لقب مفهوم
۳۳