با که از بسمله ست حرف نخست
بر بواقی ازان ترفع جست
۱که ز رفعت گذشت و خفض گزید
به چنین رفعتی ز خفض رسید
۲به تواضع چو ساخت خود را پست
حق گرفتش بدان ترفع دست
۳پست شو پست تا بلند شوی
بهره بفکن که بهره مند شوی
۴دانه اول فتاد پست به خاک
تا ازان سر کشید بر افلاک
۵چون خود از جیب کسر بر زد سر
آن صفت شد به جار او منجر
۶زانکه مجرور خویش را جار است
خو گرفتن ز جار ناچار است
۷هر که دارد ز خصلتی مایه
اثر آن رسد به همسایه
۸کرد گویی بدین حیث اشعار
آن که الجار گفت ثم الدار
۹فقر خواهی به اهل فقر نشین
همنشینی به اهل فقر گزین
۱۰تا کنی کسب ازان فریق اثری
گرچه زان کسب نبودت خبری
۱۱طبع دزدد ز یار بهتر خوی
نافه گیرد ز مشک اذفر بوی
۱۲عامل اندر حروف بسمله نیست
غیر «بی » از حروف عامله نیست
۱۳از عمل نیست یک نفس خالی
از عمل یافت منصب عالی
۱۴درجات رفیع در دو سرا
مبتنی بر عمل فتاد تو را
۱۵رو ز قرآن الیه یصعد خوان
کش بود تا به یرفعه میدان
۱۶تا بدانی که طیب از کلمات
یعنی ارواح ناجی از ظلمات
۱۷چون به اوج بقا کنند صعود
جز به قدر عمل نخواهد بود
۱۸«بی » که بنشست در مقام «الف »
چون خلیفه به جای مستخلف
۱۹آنچه مستخلف از ترفع شان
داشت بنمود در خلیفه عیان
۲۰طول قد الف ازین معنی
می نماید کنون ز صورت «بی »
۲۱ور نه «بی » در مواضع دیگر
منخفض بود و نافراخته سر
۲۲پادشاهان خلیفگان حق اند
در خلافت همه بر این نسق اند
۲۳هر چه دارند اتصاف بدو
ز اقتدار و نفاذ امر علو
۲۴وصف های حق است عز و جل
گشته ظاهر ولی به قدر محل
۲۵