نوجوانی نخورده نشتر غم
شد گرفتار عشق دختر عم
۱روز و شب در سرای عم می بود
در مقام رضای عم می بود
۲دمبدم روی دخترش می دید
میوه از باغ نوبرش می چید
۳بود شبها در آن نشیمن راز
با شکنهای زلف او کجه باز
۴لیک داغش چو سینه سوز افتاد
کجه او به روی روز افتاد
۵پیش عم آشکار شد رازش
داشت از خانه آمدن بازش
۶چند روز آن جوان نیکو روی
که به دیدار یار بودش خوی
۷چون بدل شد وصال او به فراق
محنتش جفت گشت و طاقت طاق
۸یک شب از آرزوی دیدارش
کرد منزل به بام و دیوارش
۹خواست از مهر روی روشن او
که درآید چو مه به روزن او
۱۰ناگهانش فکند لغزش پای
از لب بام در میان سرای
۱۱عم ز افتادنش چو گشت آگاه
دزدوارش گرفت و داشت نگاه
۱۲بامدادش به شاه دوران برد
دادخواهان به پیش سلطان برد
۱۳شاه پرسید ازو که ای اوباش
دور از اندیشه معاد و معاش
۱۴شب که رو در ره خطا رفتی
به سرای کسان چرا رفتی
۱۵دید مسکین جوان که آن نه نکوست
که نهد تهمتی به دامن دوست
۱۶زد به سر منزل ملامت گام
راند بر خویشتن به دزدی نام
۱۷شاه بعد از جواب بشنیدن
داد فرمان به دست بریدن
۱۸واقفی از حقیقت آن حال
رقعه ای کرد سوی شاه ارسال
۱۹کای به حشمت ز خسروان فایق
نیست بر عاشق این جزا لایق
۲۰عاشق از شور عشق مجنون است
کار مجنون ز شرع بیرون است
۲۱مرد عاشق نه سیم و زر دزدد
از لب یار خود شکر دزدد
۲۲نیست جز دزدیی پسندیده
آمدن سوی یار دزدیده
۲۳شه چو مضمون کار را دانست
حال آن دل فگار را دانست
۲۴گفت با عم وی که ای سره مرد
این جوان را مکش به محنت و درد
۲۵بگسل از عهد سست پیوندی
سرفرازیش ده به فرزندی
۲۶رسم و راه ستمگری بگذار
جوهر خود به جوهری بسپار
۲۷گفت عم کو نه لایق است مرا
نه حریف موافق است مرا
۲۸شاه گفت آن که نام و ننگ تو جست
دست از نام و ننگ بهر تو شست
۲۹زو موافقتری کجا یابی
سر ز پیوند او چرا تابی
۳۰گفت عم کو فقیر و دست تهیست
مرد را داغ فقر رو سیهیست
۳۱شاه اسباب کار هر دو بساخت
به زر و مال هر دو را بنواخت
۳۲عقد بست آن جوان و دختر را
ساخت یک عقد آن دو گوهر را
۳۳