معتمر نام مهتری ز عرب
رفت تا روضه نبی یک شب
۱رو در آن قبله دعا آورد
ادب بندگی بجا آورد
۲ساخت بالین ز آستان نیاز
گوش بنهاد بر نشیمن راز
۳ناگه آمد به گوشش آوازی
که همی گفت غصه پردازی
۴کای دل امشب تو را چه اندوه است
وین چه بار گرانتر از کوه است
۵مرغی از طرف باغ ناله کشید
بر تو داغی به سان لاله کشید
۶واندر این تیره شب ز ناله زار
ساخت از خواب خوش تو را بیدار
۷یا نه یاری درین شب تاریک
از برون دور وز درون نزدیک
۸بر تو درهای امتحان بگشود
خوابت از چشم خون فشان بربود
۹بست هجرش کمر به کینه تو را
سنگ غم زد بر آبگینه تو را
۱۰چه شب است این چو زلف یار دراز
چشم من ناشده به خواب فراز
۱۱قیر شب قید پای انجم شد
مهر را راه آمدن گم شد
۱۲در نفیر و فغان زبان جرس
تنگ بر صبحدم مجال نفس
۱۳دست دوران دریده پرده کوس
تیغ گردون بریده نای خروس
۱۴چون مؤذن ره مناره سپرد
گویی افتاد ازان به گردن خرد
۱۵کش نیاید ز حلقه حلقوم
بانگ یا حی صدای یا قیوم
۱۶این نه شب هست اژدهای سیاه
که کند با هزار دیده نگاه
۱۷تا به دم درکشد غریبی را
یا زند زخم بی نصیبی را
۱۸منم اکنون و جانی آزرده
زو دو صد زخم بر جگر خورده
۱۹زخم او جا درون جان دارد
گر کنم ناله جای آن دارد
۲۰کو رفیقی که بشنود رازم
واندر این شب شود همآوازم
۲۱کو شفیقی که بنگرد حالم
کز جدایی چگونه می نالم
۲۲ز آتش غم چو موی پیچانم
موی پیچان و مور بی جانم
۲۳هست ناچار پیش فرزانه
موی را شانه مور را دانه
۲۴اگرم شانه همچو مو هوس است
شانه ام فرق شاخ شاخ بس است
۲۵دانه گر بایدم چو مور نژند
باشدم اشک دانه دانه بسند
۲۶ماه گردون بود گوا که چنین
ناله زان می کنم که ماه زمین
۲۷چهره از من چو ماه تافته است
تیغ مهرش دلم شکافته است
۲۸هرگز اینم گمان نبود به خویش
کایدم اینچنین بلایی پیش
۲۹ریخت بر سر بلای دهر مرا
داد ناآزموده زهر مرا
۳۰هر که ناآزموده زهر خورد
چه عجب گر ره اجل سپرد
۳۱چون بدینجا رساند ناله خویش
کرد با خامشی حواله خویش
۳۲آتش او درین ترانه فسرد
شد خموش آنچنان که گویی مرد
۳۳