عارفی بود در زمین هری
نام او سکه نگین هری
۱همتش دست در خدای زده
بر همه خلق پشت پای زده
۲یکی از سفلگان بازاری
نقد بازار او دل آزاری
۳پیش عارف دم ارادت زد
زان ارادت در سعادت زد
۴صبح تا شام خدمتش کردی
خوان کشیدی و سفره آوردی
۵لیک چون سفله بود و طبع پرست
بود آن پیش چشم او پیوست
۶روزه بگشاد روزی از خوانش
ریگی آمد ازان به دندانش
۷آن همه خدمت و ارادت او
گشت مغلوب رسم و عادت او
۸گویی آن ریگ بود سنگ فسان
کرد ازان سنگ تیز تیغ زبان
۹لطف و احسان خود شمار گرفت
هر یکی را نه صد هزار گرفت
۱۰که فلان چاشتت چه آوردم
یا فلان شب چه خدمتت کردم
۱۱زان مزعفر برنجها که ز قند
داشت شیرینیش به جان پیوند
۱۲زان حلاوای شکر و بادام
لب و دندان ازان رسیده به کام
۱۳زان ترش آشهای صفرا کش
برده طعمش ز اهل صفرا هش
۱۴عارف از گفت و گوی او آشفت
می شنیدم که زیر لب می گفت
۱۵که دو سه سال دیگ شویه خویش
که به میل دل دو رویه خویش
۱۶داده بود از هوای گوناگون
کرد در یک تغاره جمع اکنون
۱۷همه را ریخت بهر خجلت من
بر سر و روی و ریش و سبلت من
۱۸این چه آلودگیست کامد پیش
زین سفیهم ز نفس ساده خویش
۱۹به همه آب های روی زمین
نتوان یافتن خلاص از این
۲۰هیچ کس آشنای سفله مباد
منت آش و نان او مگشاد
۲۱خون دل به ز دیده پالودن
که ز پالوده اش لب آلودن
۲۲