لقمه ماهی فنا ذوالنون
سالی آمد به عزم حج بیرون
۱گفت دیدم که در میان طواف
رفت نوری به آسمان ز مطاف
۲پشت خود را به خانه بنهادم
واندر آن داد فکر می دادم
۳ناله ای ناگهم رسیده به گوش
که برآمد ز من فغان و خروش
۴در پی ناله برگرفتم راه
دیدم آنجا کنیزکی چون ماه
۵اندر استار کعبه آویزان
اشک خونین ز هر مژه ریزان
۶برگرفته نوا که یا مولای
لیس الا هواک جوف حشای
۷کیست مقصود من تو دانی وبس
نیست محبوب من به غیر تو کس
۸آه ازین اشک سرخ و چهره زرد
که مرا در غم تو رسواکرد
۹سینه ام شد ز درد عشق تو تنگ
چه عجب گر به سینه کوبم سنگ
۱۰با دلی گرم و سینه ای بریان
گشتم از درد یاریش گریان
۱۱در مناجات باز لب بگشود
کای خداوند کارساز ودود
۱۲به حق آنکه دوستدار منی
در همه کار و بار یار منی
۱۳که به محض کرم بیامرزم
از گنه گرچه کوه البرزم
۱۴شیخ چون این سخن شنید ازو
گفت ازینسان مگوی بلکه بگو
۱۵به حق آنکه دوستدار توام
در همه کار و بار یار توام
۱۶چه وقوفت بود ز یاری او
یا ز آیین دوستداری او
۱۷گفت شیخا جماعتی هستند
که ز جام هوای او مستند
۱۸اول او دوست داشت ایشان را
پس به دل مهر کاشت ایشان را
۱۹نکنی فهم این سخن الا
که بخوانی «فسوف یأتی الل
۲۰ه بقوم یحبهم و یحب
ونه » ای حبیب گشته محب
۲۱گر نه او دوست داردت ز نخست
کی بود دوستداری از تو درست
۲۲عشق او تخم عشق ما و شماست
خواستگاری نخست از وی خاست
۲۳عشق او شخص و عشق ما سایه
سایه از شخص می برد مایه
۲۴تا نه شخص است ایستاده به پای
بهر اثبات سایه ژاژ مخای
۲۵ما نبودیم و خواست از وی بود
ما ازآن خواست یافتیم وجود
۲۶شیخ گفتا که ای به فهم لطیف
از چه روی چنین ضعیف و نحیف
۲۷گفت مست محبت مولا
هست دایم مریض در دنیا
۲۸چون دوای محب او درد است
به امید شفا نه در خورد است
۲۹تا نیابد ز دوست بوی وفا
زان مرض نیستش امید شفا
۳۰گفت با شیخ بعد ازان کای شیخ
که نه روشن بود جهان بی شیخ
۳۱به قفا وانگر چون وا نگرید
گرچه مالید چشم هیچ ندید
۳۲باز چون رو به جانب او تافت
اثری زو بجز خیال نیافت
۳۳ماند حیران که مرغ سان چون رفت
که به یکدم ز دام بیرون رفت
۳۴