هم ز وی آورند کآخر کار
چون شد این درد بر دلش بسیار
۱چهره خور چو زرد فام شدی
شیخ دین بر کنار بام شدی
۲اشک چون ریختی گهر سفتی
رو به خورشید کردی و گفتی
۳کای جهانگرد آسمان پیمای
شب تاریک کاه روز افزای
۴ز اول بامداد کز سر کوه
سر زدی با هزار فر و شکوه
۵تا به اکنون که کردی از تگ و پوی
زرد رو در دیار فرقت روی
۶تیغ آهیخته زیر پا دیدی
کوههای بلند ببریدی
۷بس بیابان ژرف پی در پی
که به یک قرص گرم کردی طی
۸از بسی بحرها به زورق زر
برگذشتی ز موج ناشده تر
۹ده به ده کو به کو شهر به شهر
یافتند از فروغ فیض تو بهر
۱۰هیچ جا دلشکسته ای دیدی
وز خود و خلق رسته ای دیدی
۱۱کش ازین غم به دل بود دردی
یا ازین راه بر رخش گردی
۱۲سخنان گفتی اینچنین بسیار
تا شدی آفتاب نادیدار
۱۳بعد ازان آمدی فرو از بام
همچنان بی قرار و بی آرام
۱۴بی قراری عشق بی تمکین
جز به مردن نباشدش تسکین
۱۵بلکه آنان که مست این جام اند
چون بمیرند هم نیارامند
۱۶