دفتر دوم

بخش ۶۸ - به بام برآمدن وی قدس سره هر آخر روز و با آفتاب خطاب کردن جامی

شاعر
جامی
مجموعه
دفتر دوم
قالب
مثنوی
وزن
فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

هم ز وی آورند کآخر کار

چون شد این درد بر دلش بسیار

۱

چهره خور چو زرد فام شدی

شیخ دین بر کنار بام شدی

۲

اشک چون ریختی گهر سفتی

رو به خورشید کردی و گفتی

۳

کای جهانگرد آسمان پیمای

شب تاریک کاه روز افزای

۴

ز اول بامداد کز سر کوه

سر زدی با هزار فر و شکوه

۵

تا به اکنون که کردی از تگ و پوی

زرد رو در دیار فرقت روی

۶

تیغ آهیخته زیر پا دیدی

کوههای بلند ببریدی

۷

بس بیابان ژرف پی در پی

که به یک قرص گرم کردی طی

۸

از بسی بحرها به زورق زر

برگذشتی ز موج ناشده تر

۹

ده به ده کو به کو شهر به شهر

یافتند از فروغ فیض تو بهر

۱۰

هیچ جا دلشکسته ای دیدی

وز خود و خلق رسته ای دیدی

۱۱

کش ازین غم به دل بود دردی

یا ازین راه بر رخش گردی

۱۲

سخنان گفتی اینچنین بسیار

تا شدی آفتاب نادیدار

۱۳

بعد ازان آمدی فرو از بام

همچنان بی قرار و بی آرام

۱۴

بی قراری عشق بی تمکین

جز به مردن نباشدش تسکین

۱۵

بلکه آنان که مست این جام اند

چون بمیرند هم نیارامند

۱۶

دربارهٔ جامی

۳٬۳۹۱ شعر منتشرشده در آرشیو

این شعر در مجموعهٔ دفتر دوم (۷۷ شعر) قرار دارد.