هم ز وی آورند کز اصحاب
دید شخصیتش بعد مرگ به خواب
۱که بسی شور و بی قراری داشت
گریه و اضطراب و زاری داشت
۲گفت شیخا چه حالت است تو را
که ز مردن ملالت است تو را
۳گویی از حال خود نه خرسندی
که بدین عالم آرزومندی
۴گفت آری بس آرزومندم
که به دنیا برد خداوندم
۵نه پی جاه و مال و زینت و زر
نه پی وعظ و مجلس و منبر
۶بلکه از بهر آنکه تا پیوست
جز عصایی نباشدم در دست
۷به همه کویها درآرم سر
یک به یک خانه را بکوبم در
۸صاحب خانه را دهم آواز
کای پی هیچ مانده از همه باز
۹عمر بگذشت در پریشانی
بنگر کز چه باز می مانی
۱۰جامی انفاس عمر مغتنم است
انقطاع حیات دمبدم است
۱۱کار امروز را مباش اسیر
بهر فردا ذخیره ای برگیر
۱۲روز عمرت به وقت عصر رسید
عصر تو تا نماز شام کشید
۱۳خفتن خواب مرگ نزدیک است
موج گرداب مرگ نزدیک است
۱۴پیش ازین همچو سینه تاریکان
منشین بی خبر ز نزدیکان
۱۵