سلامان و ابسال

بخش ۱۸ - حکایت تعبیر معبر خواب آن ساده‌مرد را بر سبیل سخریه و استهزا و راست آمدن آن تعبیر بی‌شایبه تبدیل و تغییر جامی

شاعر
جامی
قالب
مثنوی
وزن
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

رفت پیش آن مَعبَر‌، ساده‌ای

از ره عقل و خرد افتاده‌ای

۱

گفت «دیدم صبحدم خود را به‌خواب

در دهی سرگشته ویران و خراب

۲

هر کجا از دور دیدم خانه‌ای

بود بی دیوار و در ویرانه‌ای

۳

چون نهادم در یکی ویرانه پای

کرد پای من درون گنج جای‌»

۴

آن معبر گفت با مسکین به طنز

کای گرانمایه به گنج کنت کنز

۵

آهنین نعلینی اندر پا فکن

سنگ خارا بر شکاف و کوه کن

۶

هر زمان می‌کش به یک ویرانه رخت

پای خود را بر زمین می‌کوب سخت

۷

هر کجا پایت خورد غوطه به خاک

کن به ناخن‌های دست آن را مغاک

۸

چون دهی آن خاک را زینسان شکست

شک ندارم کافتدت گنجی به‌دست

۹

چون به صدق اعتقاد آن ساده‌مرد

رفت و بر قول معبر کار کرد

۱۰

شد فرو در جست و جو نابرده رنج

در نخستین گام پای او به گنج

۱۱

صدق می‌باید به هر کاری که هست

تا فتد دامان مقصودت به‌دست

۱۲

گر فتد در صدقت اندک تاب و پیچ

جست و جوی تو همه هیچ است هیچ

۱۳

دربارهٔ جامی

۳٬۳۹۱ شعر منتشرشده در آرشیو

این شعر در مجموعهٔ سلامان و ابسال (۷۶ شعر) قرار دارد.