چون سلامان را شد اسباب جمال
از بلاغت جمع در حد کمال
۱سرو نازش تازگی را سر گرفت
باغ لطفش رونق دیگر گرفت
۲نارسیده میوه ای بود از نخست
چون رسیدن شد بر آن میوه درست
۳خاطر ابسال چیدن خواستش
وز پی چیدن چشیدن خواستش
۴لیک بود آن میوه بر شاخ بلند
بود کوتاه آرزو را زان کمند
۵شاهدی پر عشوه بود ابسال نیز
کم نه ز اسباب جمالش هیچ چیز
۶با سلامان عرض خوبی ساز کرد
شیوه جولانگری آغاز کرد
۷گاه بر رسم نغوله پیش سر
بافتی زنجیره ای از مشک تر
۸تا بدان زنجیره دانا پسند
ساختی پای دل شهزاده بند
۹گاه مشکین موی را بشکافتی
فرق کرده زان دو گیسو تافتی
۱۰یعنی از وی کام دل نایافتن
تا کیم خواهد بدینسان تافتن
۱۱گه نهادی چون بتان دل فروز
بر کمان ابروان از وسمه توز
۱۲تا ز جان او به زنگاری کمان
صید کردی مایه امن و امان
۱۳چشم خود را کردی از سرمه سیاه
تاش بردی زان سیه کاری ز راه
۱۴برگ گل را دادی از گلگونه زیب
تا بدان رنگش ز دل بردی شکیب
۱۵دانه مشکین نهادی بر عذار
تا بدان مرغ دلش کردی شکار
۱۶گه گشادی بند از تنگ شکر
گه شکستی مهر بر درج گهر
۱۷تا چو شکر بر دلش شیرین شدی
وز لب گویاش گوهر چین شدی
۱۸گه نمودی از گریبان گوی زر
زیر آن طوق مرصع از کمر
۱۹تا کشیدی با همه فرخندگی
گردنش را زیر طوق بندگی
۲۰گه به کاری دست سیمین در زدی
زان بهانه آستین را بر زدی
۲۱تا نگارین ساعد او آشکار
دیدی و کردی به خون چهره نگار
۲۲گه ز بهر خدمتی کردی قیام
سخت تر برداشتی از جای گام
۲۳تا ز بانگ جنبش خلخال او
تاجور فرقش شدی پامال او
۲۴بودی القصه به صد مکر و حیل
جلوه گر در چشم او در هر محل
۲۵صبح و شامش روی در خود داشتی
یکدمش غافل ز خود نگذاشتی
۲۶زانکه می دانست کز راه نظر
عشق دارد در دل عاشق اثر
۲۷جز به دیدار بتان دلپذیر
عشق در دلها نگردد جایگیر
۲۸