در خم این دایره نقش بند
چند شوی بند به هر نقش چند
۱نقش رها کن سوی بی نقش رو
دیده به هر نقش چه داری گرو
۲نقش چو پرده ست و تو ز افسردگی
مایل پرده شد از پردگی
۳برفکن از پردگی این پرده را
گرم کن از وی دل افسرده را
۴رستن ازین پرده که بر جان توست
بی مدد پیر نه امکان توست
۵وان گهر پاک نه هر جا بود
معدن آن خاک بخارا بود
۶سکه که در یثرب و بطحا زدند
نوبت آخر به بخارا زدند
۷از خط آن سکه نشد بهره مند
جز دل بی نقش شه نقشبند
۸خواجه بسته ز سر بندگی
در صف صفوت کمر بندگی
۹تاج بها بر سر دین او نهاد
قفل هوا از در دین او گشاد
۱۰قطب یقین نقطه توحید او
خلعت دین خرقه تجرید او
۱۱سر فنا را کس ازو به نگفت
در بقا را کس ازو به نسفت
۱۲اول او آخر هر منتهی
زآخر او جیب تمنا تهی
۱۳سایه او را قدم فرش سای
پایه او را به سر عرش پای
۱۴صورت او راست به میزان شرع
جان وی و زندگی از جان شرع
۱۵حق طلبان را به نظرهای خاص
داده ز اندیشه باطل خلاص
۱۶هر که بدان گنج عنایت رسید
رخت بدایت به نهایت کشید
۱۷راهنمای سفر اندر وطن
خلوتی دایره انجمن
۱۸کم زده بی همدمی هوش دم
در نگذشته نظرش از قدم
۱۹بس که ز خود کرده به سرعت سفر
باز نمانده قدمش از نظر
۲۰وقت توجه شده خم چون کمان
از چله خلوتیان بر کران
۲۱بین که چه سان کرده دو صد قافله
صید کمانی و کمان بی چله
۲۲چون ز نشان ها به عیان آمده
محو نشانهاش نشان آمده
۲۳یافته در طی مقامات خویش
بی صفتی را صفت ذات خویش
۲۴سلسله نسبت پیران او
عروه وثقای اسیران او
۲۵افکند آوازه آن سلسله
در صف شیران جهان زلزله
۲۶سفله که نامش به حقارت برد
نام خود از لوح بصارت برد
۲۷دیده خفاش بود روز کور
ور نه ز خورشید نبودی نفور
۲۸طایر روحش که ازین کهنه دام
سدره نشیمن شد و طوبی مقام
۲۹باد به فرخنده مقر مستقر
عند ملیک صمد مقتدر
۳۰